یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387
اعتراض ایرانیان به شرکت گوگل |
|||||
شرکت گوگل اقدام به آوردن نام "خلیج ع رب ی"برای خلیج فارس در نرم افزار google earth خود کرده است. بسیاری از هموطنان ایرانی با امضاء اعتراضی الکترونیکی خواهان اصلاح این اشتباه بزرگ توسط گوگل شده اند. متذکر می شود این تغییر نام نیازمند یک میلیون امضا می باشد و گفته می شود تاکنون 200 هزار نفر این اعتراض را امضا نموده اند. در قسمت پایین صفحه روی گزینه Click here to sign petition کلیک کرده و در صفحه بعد در 3 کادری که نمایش داده می شود به ترتیب: نام (نام مستعار) - آدرس ایمیل معتبر - و در صورت تمایل پیغام خود را وارد و سپس روی دکمه Preview Your Signature کلیک کنید.آدرس سایت برای رای گیری اینترنتی: www.petitiononline.com/sos02082/petition.html |
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387
روز پنج شنبه ۲۲ فروردين تعدادي از انجمن ها و تشکل هاي غيردولتي مردمي در اعتراض به درخواست امارات متحده عربي مبني بر ادعاي مالکيت اين کشور روي جزاير تنبک کوچک و بزرگ و ابوموسي، در مقابل سفارت اين کشور تجمع آرامي را برگزار کردند.
در اين تجمع اعتراض آميز، اعضاي انجمن هاي شرکت کننده، خواستار واکنش مسئولان جوامع بين المللي درخصوص راي دادگاه امارات متحده عربي مبني بر ادعاي مالکيت آن در جزاير نام برده شدند.
در اين تجمع؛ بيانيه معترضين نيز قرائت شد که در آن به تاريخ ايران در منطقه و همچنين کنوانسيون 1969 وين مبني بر معاهداتي که تحت هيج شرايطي اعم از سياسي، اقتصادي و اجتماعي قابل عدول، فسخ و رد نيستند؛ اشاره شده است.
همچنين در اين بيانه آمده است:« بدين وسيله به تمامي چپاولگران استعمارگر اعلام مي داريم که ايراني هميشه پايدار و استوار در صيانت از تماميت ارضي کشور و فرهنگ بي همتايش کوشنده و هرگونه تعرض به مردم و تماميت ارضي کشور را با گرزي آهنين پاسخ خواهد داد.»
اين تجمع آرام با حضور نيروهاي پليس برگزار شد و تجمع کنندگان با در دست داشتن پلاکاردهايي سخنان خود را بيان کرده بودند.
همچنين در طي اين تجمع آرام، کيکي به مناسبت سي و هفتمين سال استقلال کشور امارات متحده عربي شمع گذاري و به سفير اين کشور هديه شد. اين کيک توسط نيروي انتظامي به داخل سفارت برده شد.
معترضين روي اين کيک نوشته بودند:« کشور 7300 ساله ايران، سي و هفتمين سال تولد شيخ نشين امارات را تبريک مي گويد.»
در ادامه بارها سرود اي ايران خوانده شد و پس از برگزاري اين مراسم به شکلي آرام، تمامي کساني که در اين تجمع شرکت کرده بودند بدون دخالت پليس، محل سفارت را ترک کردند.
همچنين نيروهاي پليس "بهرام آبتين"، رئيس انجمن لر بختياري ايران را که يکي از برگزارکنندگان اين تجمع بود براي پاسخ به چند سئوال به کلانتري گاندي انتقال داد.

متن بيانيه شرکت کنندگان در اين تجمع به شرح زير است:
دولتهاي حاشيه نشين خليج پارس به کدامين پيمان معتقدند؟
در طول تاريخ؛ روابط ملت ها و معاهدات، نقش تعيين کننده و مهمي را ايفا کرده اند تا جايي که در کنوانسيون 1969 وين (حقوق معاهدات بين المللي) صراحتا اعلام داشته که برخي از معاهدات تحت هيج شرايطي اعم از سياسي، اقتصادي و اجتماعي قابل عدول، فسخ و رد نيستند.
مشخص ترين پيمان ها که در هيچ شرايطي تغيير نمي کنند، معاهدات مرزي است که حتي قاعده "ربوس" (قاعده تغيير بنيادين اوضاع و احوال)نيز بر آنها تاثير نمي گذارد، که اين امر مطابق کنوانسيون 1987 وين در زمينه جانشين کشورها بر معاهدات مورد تاکيد قرار گرفته است.
در اين زمان بيش از 190 دولت عضو سازمان ملل متحد هستند و خود را نسبت به منشور آن پايبند مي دانند که يکي از مهمترين اين حقوق پايبندي به عهدنامه ها در جهت حفظ صلح و امنبت بين الملل است.
از موضوع نگرش حقوق موضوعه که به عنوان عرف و قانون حاکم بر روابط ملت ها مورد پذيرش واقع شده است و از نگاه مکتب اسلام که مذهب مورد پذيرش شيخ نشين هاي امارتي حاشيه نشين خليج پارس بوده؛ بايد بيان داشت که آنان ادعاي واهي مالکيت بر جزاير هميشه ايراني را دارند. جزايري که بنا به شواهد پر شمار تاريخي در گذشته نه چندان دور "حتي کشورهاي نوپايشان" نيز جز قلمرو و سرزمين ايران بزرگ قلمداد مي شده است. هم اکنون به دليل وجود پيمان هاي مشخص بين المللي، مالکيت ايران بزرگ بر اين جزاير محرز و محق بوده و اين ادعاي واهي آنان به دور از منطق و اصول است.
ما از وجدان آگاه و منطق بيدار و درايت و خرد مسئولان فرزانه جوامع بين المللي خواستاريم که پيرامون مصوبه مجلس امارت و حمايت ساير تازيان که هيچ گونه توجيه قانوني و پشتيباني حقوقي ندارند واکنش نشان داده و از روشنفکران، نويسندگان، و ديگر افراد مسئول و متعهد جوامع اسلامي و بين المللي خواستاريم که با تذکر به جا، در حمايت از حق و پاسداري از صلح و آرامش و مقابله با تشنج به نحوي شايسته اقدام نموده تا مبادا از اين رهگذر به تحريک دولت هاي متجاوز، آبي گل آلوده شده و شرق در اين زمينه خسارت و زيان مجددي را از آن خود سازد.
بدين وسيله به تمام چپاولگران استعمارگر اعلام مي داريم که ايراني هميشه پايدار و استوار در صيانت از تماميت ارضي کشور و فرهنگ بي همتايش کوشنده و هرگونه تعرض به مردم و تماميت ارضي کشور را با گرزي آهنين پاسخ خواهد داد.
در پايان اين بيانيه از دولت خواسته شده كه با توجه به هويت ايراني؛ بيش از پيش در دفاع از باورهاي فرهنگي كشور كوشيده و هرگونه تجاوز به خاك كشور را با دورانديشي پاسخ داده و دشمنان را سرجاي خود بنشانند.
جمعه بیست و سوم فروردین 1387
پشتونسازی به شيوه استالينی
داریوش رجبیان
پشتونسازی افغانستان بازتاب مو به موی
ازبکسازی در مناطق وسيعی از آسيای ميانه است؛ با اين تفاوت که سردمداران
اين دو جريان از اقوام مختلف بودند. ازبکسازی همراه با عنصر قوی
روسسازی برای تضعيف زبان پارسی در آسيای ميانه و دور کردن آن از پارسی
برونمرزی طرحريزی شده بود؛ در حالی که پشتونسازی را گويندگان يک زبان
ضعيف ايرانی شرقی (پشتو) به زيان ديگر زبانهای رايج در افغانستان راه
انداختهاند. هدف عمده آنها هم پارسی است؛ چون آن همچنان زبان معاشرت بين
اقوام افغانستان است و در سراسر کشور، به جز از شهرکهای بسيار دوردست،
قابل فهم و تکلم است.به گفته ايرانشناس روس اورانسکی (۱۹۷۷) پارسی تا سال ۱۹۳۳ تنها زبان
رسمی افغانستان بود؛ «اما در جريان دهه ۱۹۳۰ جنبشی برای ترويج پشتو و
ارتقای مقام آن به عنوان زبان رسمی آغاز گرفت.» (Ulrich Ammon, Sociolinguistics).
پيشاهنگان اين روند از خاندان سلطنتی «مصاحبان» بودند که میخواستند از
راه کسر مقام مهمترين زبان اين کشور (پارسی) زبان محلی پشتو را فراگير
کنند. اما امکان توسعه پشتو در زمانی کوتاه وجود نداشت و اين حقيقت مانع
از پرواز بلند انديشههای پشتوگرايان شد.
با وجود اين، آنها کامگار شدند تا اندازهای بر پيکر زبان پارسی آسيب
رسانند و موازين پارسی افغانستان را به هم بزنند. تارنمای تاجيکستانوب
قبلاً بر مبنای تحقيق اسناد محرمانه پيشين آمريکا جزئيات اين موضوع را بررسی کرده است .
آنچه اين جا میآيد، جزئيات بيشتر فرآيند پشتونسازی و مشاهدات مختلف
است که تصوير را کاملتر خواهد کرد و ميان دو جنبش ضدپارسی در دو سوی رود
آمو، خطوط موازی خواهد کشيد.
ظاهرشاه، پادشاه
پشتون افغانستان (۱۹۳۳-۱۹۷۳) همان دغدغههايی را داشت که حکومت شوراها در
دهه ۱۹۲۰ احساس میکرد. او هم نگران افزايش نفوذ فرهنگی و سياسی ايران در
منطقه بود و در نتيجه، تصميم گرفت در سال ۱۹۶۴ نام زبان را از «فارسی» به
«دری» تغيير دهد که يک مترادف ادبی و صفت زبان پارسی است؛ به معنای
«درباری».
بدين گونه، روند جدايی صوری پارسی به سر رسيد و جهان را شاهد يکی از
مسخرهترين حقايق زبانشناختی روزگار کرد: سه «ملت» به سه «زبان» حرف
میزنند که هر کدام نام خاص خود را دارد (فارسی، تاجيکی، دری) اما باز هم
گويندگان آنها همديگر را به خوبی میفهمند. در همين راستا اقداماتی اداری
انجام گرفت تا ۵۰ درصد همه مطالب منتشره در کشور به زبان پشتو باشد.
ساربانهای کاروان بيگانهسازی پارسی افغانستان نيز به مانند آسيای
ميانه غيرتاجيک بودند. حتی تازهترين مورد مجازات روزنامهنگاران در
افغانستان به خاطر کاربرد واژههای پارسی توسط يک وزير پشتون (عبدالکريم
خرم، وزير فرهنگ) صورت گرفت.دغدغه خرم بنا به توصيف خود او، نفوذ «عناصر غيراسلامی» زبان پارسی
ايران در «دری» افغانستان بود؛ در حالی که صاحبان راستين زبان پارسی در
افغانستان با اظهار اعتراض به وزير فرهنگ بر يگانگی «دری» و پارسی ايران
تأکيد میکردند.
يعنی غيرپارسها (پشتونها) نام زبانی را عوض کردند که به طور ذاتی به
آنها تعلق ندارد و اکنون تلاش میکنند يک پارسی خودساخته را با نام «دری»
بر کشور تحميل کنند. اين تصوير به شدت يادآور رويدادهای آسيای ميانه در
دوران شوروی است.
مهدی مرعشی در کتاب مطالعات پارسی در آمريکای شمالی با رجوع به دهه ۱۹۶۰ مینويسد:
«هر
چند ميزان سواد به زبان پشتو در آن دوره بسيار پايين بود و پشتو همين حالا
هم از پارسی عقب است، شماری از نهادها به زبان پشتو نامگذاری شدند و همه
موظف شدند، صرف نظر از زبان مادریشان، مثلا به دانشگاه «پهنتون» بگويند
تا زبان رسمی «دری» از «فارسی» فاصله بگيرد.» اصطلاحات «همگانی» پشتو، به مانند پهنتون، پهنزی (دانشکده) سرنوالی
(دادستانی) رغتون (بيمارستان) و غيره که اکنون توسط وزير فرهنگ افغانستان
«اصطلاحات ملی» عنوان میشود، از بدعتهای «پشتو تولانه» (فرهنگستان پشتو)
بود که سال ۱۹۳۶ پايهريزی شد.اين فرهنگستان از اختيار فوقالعاده توليد و تحميل اصطلاحات و واژهها
بر همه زبانهای رايج افغانستان برخوردار بود؛ در حالی که معادل آن
واژهها در زبانی چون پارسی از ديرباز وجود داشت. يکی از هدفهای اين
نهاد، صنع تفاوتهای هر چه بيشتر ميان «دری» و پارسی ايران بود. در همان
سال زبان پشتو به عنوان زبان آموزشی بر همه مدرسهها تحميل شد؛ هر چند در
نهايت اين برنامه توفيق چندانی نداشت.«مشکل ديگر (در روند پشتونسازی) به روشنفکران و درباريان بر میگشت که
به زبان پارسی – زبان سنتی فرهنگ کشور – تکلم میکردند و مینوشتند. زبان
پشتوی خود ظاهرشاه ابتدايی و ناقص بود.» (Gilles Dorronsoro, Afghanistan: Revolution Unending, 1979 - 2002). به گفته امين صيقل، «در ميانههای دهه ۱۹۶۰ تلاشهای پرتاب و تبی جهت
ساختن ادبياتی به زبان پشتو بر پايه لهجه جنوبی (پکتيا) صورت گرفت. فوران
ناگهانی نوشتهها در مجله بانفوذ کابل متعلق به فرهنگستان افغان که
نويسنده غالبشان «رشتين»نام شووينيست پشتونی بود (ریيس فرهنگستان پشتو)
پشتو را به عنوان زبانی که در سرزمين افغانستان بار آمده و به کمال رسيده
است و صدسالهها پيش از ورود اسلام در اين مرز و بوم وجود داشته است،
میستود و میافزود که اين زبان بعداً توسط کشورگشايان و حاکمان ستمگر
مختلف سرکوب شد.» (Amin Saikal, Modern Afghanistan: A History of Struggle and Survival).ادعاهای مشابهی عليه زبان پارسی در آسيای ميانه نيز شده است.
سياست شووينيستی پشتونسازی دستور کار فراگيری داشت. طی دهههای ۱۹۵۰
تا ۱۹۶۰ ارتش افغانستان معمولاً پشتونهای شرقی و گلزايی را به
آموزشگاههای نظامی میپذيرفت؛ چون دولت میخواست با استفاده ابزاری از
آنها پشتونسازی کشور را شتاب ببخشد. در دهه ۱۹۷۰ اکثريت مطلق افسران
جوان پشتون بودند. هزارهها و ازبکها ديگر اصلاً به ارتش راه نمیيافتند.طی دوره خصمانهتر اين روند در دهه ۱۹۷۰ پخش برنامههای راديويی به زبانهای محلی قطع شد.بنا به آماری که در کتاب امين صيقل آمده است، در نيمههای (اواسط) دهه
۱۹۷۰، هفتاد درصد مقامات بلندپايه و متوسط افغانستان در سلسله مراتب نظامی
و غيرنظامی پشتون بودند.در کشور چندقومیای چون افغانستان، سياست شووينيستی پشتونسازی مطمئناً
بر تنشهای قومی میافزايد. آن گونه که يک نويسنده شوروی نوشته است،
«سياست پشتونسازی ... پيش از همه به پشتونها امتيازات مشخصی میداد و
سپس به آنانی که اين زبان را خوب فرا گرفته بودند.» ظاهراً اين فرآيند با آمدن حامد کرزی به قدرت دوباره جان گرفته و وزارت
فرهنگ افغانستان در پی انتصاب عبدالکريم خرم بر مسند تصدی آن به عنوان
محرک پشتونسازی کشور جايگزين «پشتو تولانه» (فرهنگستان پشتو) شده است.
با وجود تلاشهای
فراوان نيروهای استعماری و شووينيست، زبان پارسی به سه زبان مجزا بخش
نشد. پارسی همچنان زبان اصلی مردم هر سه کشور پارسیگوست. پارسیزبانان به
«هويت جداگانه دری و تاجيکی» اهميت چندانی قايل نيستند. رسانههای جهانی
اين سه کشور را «جامعه پارسیزبان» مینامند.
زبان پارسی همچنان در ديگر بخشهای آسيای ميانه، جنوب غرب آسيا و خليج
فارس زبان ميليونها تن ديگر است. و اين زبان منبع واژهسازی ديگر
زبانهای منطقه است.
مهدی مرعشی معتقد است که اين زبان را در کل هنوز چون «فارسی» يا پارسی میشناسند. اما اکنون که پارسیگويان تاجيکستان «اهميت استقلال غيرمنتظرهشان را در میيابند و با همسايگان پارسیگويشان تجديد روابط میکنند، با معادلهای روبهرو هستند: آيا خط سيريليک را بايد حفظ کرد يا دبيره (رسمالخط) پارسی عربی بايد جايگزين آن شود؟
با ماندگاری خط سيريليک، تاجيکها در پيوند دوباره با جامعه تاريخیشان
ناکام خواهند شد؛ و اين تنها جامعهای است که به روی تاجيکان کاملاً باز
است. اما اگر آنها به خط پارسی عربی برگردند، مجبورند از «تاجيکی»زبانان
سمرقند، بخارا و باقی آسيای ميانه ببرند. هيچ سرشماری موثقی از ديگر پارسی
زبانان آسيای ميانه در دست نيست، اما شمار آنها مطمئنا میتواند با تعداد
پارسیگويان خود تاجيکستان برابر باشد!» (Mehdi Marashi, “Persian Studies in North America”).اين روزها شماری از دانشوران تاجيکستان نيز رسماً خواستار بازگشت به
دبيره پارسی عربی شدهاند؛ چون به باور آنها الفبای سيريليک تاجيکستان را
گرفتار بحران فرهنگی کرده و دسترسی تاجيکان به نوشتههای پارسی خارج از
کشور را محدود کرده است. به نظر میرسد که بازگشت به الفبای پارسی عربی،
تنها راه عملی و گريزناپذير بيرون کشيدن پارسی آسيای ميانه از انزوای
ديرينه و حفظ و توسعه آن است.
نشست اخير وزيران خارجه کشورهای پارسیگو در دوشنبه و برنامه آنها
برای پايهريزی اتحاد کشورهای پارسی زبان، در روسيه نگرانیهايی را
برانگيخته است. روزنامه «نزاويسيمايا گازتا» چاپ مسکو مینويسدک:«ايران، تاجيکستان را جزئی از «ايران بزرگ» میداند. رو آوردن دوشنبه
به تهران را میتوان با قانون ژئوپليتيکی تمايل عنصر کمزور به سوی عنصر
پرزور توضيح داد. گذشته از اين، آنها مردمان همتباری هستند که زبان،
فرهنگ و تاريخ مشترک دارند»
به گفته «لنا جانسون» در کتاب ولاديمير پوتين و آسيای ميانه (۲۰۰۴) جهتگيری مجدد تاجيکستان به سوی مردم همتبارش در آينده کاملاً منطقی جلوه میکند:
«از آغاز به نظر میرسيد که تاجيکستان با زبان پارسیاش در ميان کشورهای ترکیزبان آسيای ميانه و در مجاورت با شمال افغانستان که بخش عظيمی از همتبارانش آن جا به سر میبرند، از ظرفيت بالقوه تغيير جهتگيری سياست خارجی و دور شدن از روسيه در آينده برخوردار است.»
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387
داستان ثبت تخت جمشيد ، نقش جهان و چغازنبيل در يونسكو
دكتر شهريار عدل
19
نوامبر 1972 يعنى 35 سال پيش ميثاق محافظت از ميراث فرهنگى و طبيعى جهان
به تصويب مجمع عمومى يونسكو رسيد. پنج سال بعد نخستين جلسه بينالدولى آن
از تاريخ 27 ژوئن تا اول ژوئيه 1977 در پاريس تشكيل شد. آقاى فيروز
باقرزاده كه رياست مركز باستانشناسى ايران را بر عهده داشت به رياست آن
جلسه انتخاب شد. انتخاب آقاى باقرزاده به اين سمت به علت نقش فعال ايران
در سطح جهانى و البته شخصيت خود آقاى باقرزاده بود. دومين جلسه كميته سال
بعد از 5 تا 8 سپتامبر 1978 (1357) در واشنگتن تشكيل شد. باز آقاى
باقرزاده در آن جلسه شركت داشتند و 12 اثر جهانى براى اولين بار به ثبت
رسيد كه بيشتر طبيعى بودند مثل پارك يل استون در امريكا و جزاير
گالاپاگوس. از آثار فرهنگى از مركز شهر كراكف در لهستان و كليساى آخن در
آلمان مىتوان نام برد كه در اين دوره ثبت شدند. چند ماه بعد در بهمن 1357
يعنى فوريه 1979 در ايران انقلاب شد و دكتر پرويز ورجاوند به قائم مقامى
وزارت فرهنگ و هنر منصوب شد. در سال 58 قرار شد يك هيات از سوى ايران با
حضور آقاى باقرزاده، باقر آيتاللهزاده شيرازى و من براى شركت و دفاع از
پروندههاى ايران مركب از تخت جمشيد، زيگورات چغازنبيل و ميدان نقش جهان
اصفهان به شهر الاخصر مصر بروند. در اين ميان نامهاى به مراجع عاليه
ايران رسيد كه ثبت ايران در فهرست جهانى بهانهاى است براى فعاليتهاى ضد
انقلاب. اين نامه را پنج تن از اعضاى مركز باستانشناسى ايران امضا كرده
بودند. بقيه اعضا مانند آقاى يحيى كوثرى از امضاى آن خوددارى كردند.
معهذا نامه كار خودش را كرد. چون وزارت فرهنگ و هنر كه موقعيت ضعيفى داشت،
عقبنشينى كرد. آقاى باقرزاده و آيتالله زاده شيرازى كنار رفتند. از آن
جايى كه ثبت اين آثار به ويژه تخت جمشيد در آن زمان حياتى بود به كمك تنى
چند از بلند پايگان انقلاب، من با معرفى دولت انقلابى ايران ولى به هزينه
شخصى به مصر رفتم. اين سه اثر به ثبت رسيد. اما اين رفتار زشت اثر بدى
گذاشت. به طورى كه تا بيست سال بعد كسى به دنبال ثبت آثار ايران نرفت.
نكته
مهم در ثبت سه اثر تخت جمشيد، ميدان نقش جهان و زيگورات چغازنبيل در اين
بود كه تهيه پرونده در آن زمان به صورت امروزى نبود. الان اين پروندهها
مانند پرونده كليساها بسيار مشكل است و هر كدام به چندين جلد مىرسد. در
حالى كه پرونده ميدان نقش جهان با عكس هشت صفحه بود. البته اين نكته خالى
از لطف نيست كه با توجه به اينكه ايران از پايه گذاران ثبت آثار تاريخى
بود و نخستين رئيس اين اجلاس يك ايرانى بود؛ كمتر توانست از آن بهره ببرد.
در
سالهاى ابتدايى تشكيل كميته ميراث جهانى آثارى كه مطرح مىشد بدون ترديد
جزء ميراث جهانى بود. همزمان با سه پرونده ما اهرام ثلاثه مصر نيز به ثبت
رسيد. در واقع در آن زمان پروندههايى مطرح مىشد كه كسى جرات نمىكرد آن
را رد كند. حتى اگر يك ورق هم بود ثبت مىشد.
در سال 1382 به همت آقاى جليل گلشن در زمان رياست آقاى مهندس بهشتى در سازمان ميراث فرهنگى مساله ثبت آثار تاريخى بار ديگر مطرح و از سر گرفته شد و همچنان تا امروز پيگيرى مىشود. امروز آقاى مشايى رئيس سازمان ميراث فرهنگى كشور، آقاى طه هاشمى و مهندس دولتآبادى و مهندس خادمزاده از نزديك مسائل را پيگيرى مىكنند. آقاى گلشن همچنان همكارى دارند و خانم شيرين دبير روحانى.

به عنوان پايان كلام اين موضوع را بايد عنوان كنم كه فكر نكنيد نخستين سود ثبت آثار به تخت جمشيد رسيد. خير. اصفهان نخستين بهره را برد. چون ادامه وقايع اين چنين بود كه به دنبال حمله عراق به ايران و بمباران شهرها اصفهان نيز مورد تجاوز قرار گرفت و يك موشك عراقى به مسجد جامع اصفهان اصابت كرد و بخشى از طاق و ستونهاى آن فروريخت. امروزه اينها مرمت شده و اگر كسى نداند كه كجاست پيدايش نمىكند. در همان زمان با آقاى سورن مليكيان كه در آن زمان از بزرگترين دانشمندان ايرانشناس و از ستوننويسهاى روزنامه هرالدتريبون اينترنشنال بود، اين تجاوز را با عكس به صفحه اول روزنامه برديم. اين خبر غوغا كرد. پس از آن هم البته به دليل جانبازى ايرانيان و حركتهايى مانند اين حركتها اين تجاوزها به ويژه تجاوز به شهرهاى تاريخى به پايان رسيد.


اما بالاخره روزى اتفاق خواهد افتاد. بايد به اين امر كاملاً توجه شود كه رد شدن پرونده بر دو نوع است؛ يك زمانى است كه يونسكو يا مركز ميراث جهانى به كشورى اعلام مىكنند كه پرونده شما نقص فنى دارد و نتوانستيد يك پرونده كامل را تهيه كنيد. اين بسيار بد است كه يك كشور قادر نيست يك پرونده را به صورت مطلوب جهانى آماده كند. اين اتفاق براى نوروز و پرونده كليساها افتاد. اين كار را عقب مىاندازد اما مردود نيست. اما حالت دوم اين است كه زمانى در كميته يك اثر ثبت مىشود، هيات داورى بينالمللى آن پرونده را رد مىكنند. آن زمانى است كه كميته ميراث جهانى تصميم گرفته يك پرونده را رد كند. اين موضوع پيش مىآيد. مانند شركت يك فيلم در فستيوال كن يا اسكار است؛ يك عده داور تصميم مىگيرند جايزه بدهند يا خير، در كميته ميراث جهانى هم اين چنين است. اين يك قضاوت است ربطى به حيثيت كشورها ندارد.
پنجشنبه یکم فروردین 1387
در باره نوروز و پيدايش آن صدها جستار و کتاب نوشته اند، اما اندک کسی به پيوند آن با تمدن بابلی پرداخته است.بنا به اساطير و باور سنتی، آغاز تجليل از نوروز به پانزده هزار سال
پيش برمی گردد، به روزی که جمشيد شاه (ييما يا يامای هند و ايرانی) بر تخت
نشست. اصطلاح "نوروز جمشيدی" از همين باور بر می آيد. شاهان دوران معاصر
نيز به مانند فتحعلی شاه قاجار تلاش می کردند به تقليد از جمشيد در روز
نوروز تاج بر سر بگذارند.
بر مبنای باور مزديسنی، زرتشت پيامبر بود که اخترشناسی ايرانی را بنياد
نهاد و با محاسبات دقيق در کنار جشن های طبيعی سده و مهرگان، اعتدال ربیعی
یا برابری بهاری شب و روز را نيز به مثابه جشن اصلی و واپسين روز از هفته
آفرينش پروردگار تعيين کرد که همين نوروز است.
برخی تلاش کرده اند تا نام و نشانی از جشن نوروز را در کتيبه های
هخامنشی رديابی کنند و نوشته اند که جشن نوروز در فرمان کورش بزرگ، پايه
گذار امپراتوری هخامنشی که در سال ٥٤٢ پيش از ميلاد به مردمان بابل آزادی
های ملی و مذهبی را ارزانی داشت، جاودانه شده است.
شاهد مثال آنها اين پاره از متن کتيبه ماندگار کورش است: "زمانی که من
به بابل اندر شدم... به کسی اجازه ندادم که به اين سرزمين و مردم آن ستم
کند... من نياز های بابل را مد نظر داشتم و همه جايگاه های مقدس آن را و
در بهزيستی آنها کوشيدم... من آنها را از بردگی ناشايسته نجات دادم. من
ويرانه های آنها را آباد کردم. من به بدبختی های آنان پايان نهادم." اما
در این متن ذکری از نوروز نيست.
نوروز و بابل
اما يادگار های مکتوب بازمانده از بابل باستان، به مانند کتيبه های
"سنه خريب" از شاهان آشوری در "بيت اکيتی" يا جشنگاه های آشوری در اين
مورد ترديدی باقی نمی گذارد که در دوران مقدم بر ورود کورش بزرگ به بابل
شب اعتدال روز و شب پيش بابلی ها گرامی بوده و با نام های "اکيدی" و "خاب
نيسان" (اول نيسان) به عنوان سال نو از آن تجليل می شده است.
دکتر کاوه فرخ، تاريخ نگار يونانی ایرانی تبار، می نويسد: "در زمان فتح
نسبتا آرام بابل توسط کورش بزرگ (٥٣٩ پيش از ميلاد) بابلی ها از دانش فوق
العاده زمان شناسی برخوردار بودند. آنها دريافته بودند که ١٩ سال برابر با
٢٣٥ ماه است و بر مبنای آن از سده پنج پيش از ميلاد به بعد چرخه يا سيکل
هفت گانه ای را تعيين کردند که هر دوره آن ١٩ سال را دربر می گرفت... بدين
گونه سال نو بابلی ها با نخستين روز ماه نيسان در آغاز بهار مصادف می شد.
از اين رو به نظر می آيد که اين تاريخ بابلی سرآغاز جشن نوروز آريايی بوده
باشد."
سال ها پيش از اين ويليام آيلرز در کتاب "تاريخ ايران کمبريج" نوشته
بود: "پارس ها افزون بر علم اخترشناسی بين النهرين گاهشماری آن را نيز
پذيرفتند که بر مبنای آن آغاز سال با نخستين شب بهار (٢٠ مارس) مصادف می
شد."
"زيباترين جشن ايران باستان (نوروز يا نوسارد) جشن سال نو بابليان
باستان بود که در آن روز مردوک، خدای بابلی ها سرنوشت نسل بشر را از نو
رقم می زد... بنا به يافته های باستان شناختی، همه شهرهای بزرگ بابل و
آسور دارای جشنگاه ويژه ای بودند با نام "بيت اکيتی" که بيرون از دروازه
های شهر قرار داشت."
جشن سال نو بابلی ١٢ روز به درازا می کشيد و هر روز آن مراسم خاص مذهبی
داشت. از جمله در يکی از آن روزها روحانی ارشد بابلی شاه را به نيايشگاه
مردوک می خواند و به عنوان کفاره گناهان خواسته و ناخواسته شاه در سال
گذشته بر رخسار او سيلی می زد، چنان که اشک او جاری می شد.
دوازده روز جشن نوروز آريايی نيز که در آن "مير نوروزی" هم ظاهر می شد، احتمالا با اين سنت بابلی ها پيوندی دارد.
از نويسندگان ايرانی هاشم رضی است که در کتاب "آيين مغان" به جشن اکيتی
اشاره می کند: "اکيتو جشن کهن بابلی است که سالی دوبار در آغاز بهار و
پاييز برگزار می شد و قدمت آن به موجب آگاهی هايی که داريم، به هزاره دوم
پيش از ميلاد می رسد و ميان اين جشن بابلی با نوروز ايرانی شباهت بسياری
وجود دارد."
در پی سقوط امپراتوری بابلی جشن های آن نيز ميان اقوام سريانی و سومری
و اکاد به تدريج متروک شد. اما دوباره در اوايل سده بيستم ميلادی سريانی
ها به تجليل از سال نو باستانی خود با نام "اکيتو" پرداختند که به دليل
روی آوردن آنها به کيش مسيحيت و پذيرفتن گاهشماری گرگوری آن از شب بيستم
مارس به اول آوريل منتقل شده است.
نوروز و تخت جمشيد
با وجود نبود يادکرد از نوروز در نوشته های هخامنشی بيشتر تاريخ نگاران
بر اين باوراند که در پی اشغال بابل توسط کورش بزرگ جشن اعتدال روز و شب
ميان ايرانيان رايج شد و داريوش بزرگ برای برگزاری اين جشن با شکوه تخت
جمشيد را ساخت.
ارنست هرتزفلد، ايران شناس برجسته آلمانی که نخستين حفاری علمی تخت
جمشيد را رهبری کرده است، بر اين باور بود که داريوش آن را به عنوان
نوروزگاه ساخته بود.
با اينکه پايتخت هخامنشی از پارس فرسنگ ها فاصله داشت، داريوش بزرگ به
طور نمادينی بارگاه نوروزی خود را در حوالی خاستگاه دودمان هخامنشی بنياد
کرد. شاهان هخامنشی در ايام نوروز در همين محل جلوس می کردند و از اقوام
مختلف قلمرو پهناورشان ارمغان های نوروزی دريافت می کردند که تصوير آن را
می توان روی ديوار نگاره های تخت جمشيد ديد.
مايکل اکسوورتی در کتاب "امپراتوری انديشه" می نويسد: "هدف از احداث
مجتمع عظيم تخت جمشيد هنوز روشن نيست. ممکن است جايگاه برگزاری جشن ها و
مراسم اعتدال شب و روز در بهار باشد که همان نوروز ايرانی است. صفوف باج
آوران که روی ديوارها منقش است حاکی از اين احتمال است که تخت جمشيد محل
اعلام رسمی بيعت و وفاداری سالانه از سوی استان های ايران باستان بوده
است."
احيای نوروز پس از اسکندر
نگاشته های تاريخی حاکی است که شاهان اشکانی يا پارتی، که پس از ویرانی
های اسکندر، فرمانروا شدند، سنت های هخامنشيان را از نو زنده کردند و به
آنها ارج گذاشتند و نوروز را گرامی داشتند.
بلاش اول، نخستین شاه اشکانی ای بود که نحوه تجليل او از نوروز به
عنوان جشن سراسری در تاريخ کهن آمده است، هرچند جزئيات آن برايمان روشن
نيست.
اما از دوران ساسانی يادگارهای فراوانی بجا مانده است که جايگاه رفيع
نوروز در آن زمان را آشکار می کند. نوروز ساسانی مهم ترين روز سال بود و
مهم ترين امور ملی دولت نيز، به مانند بار دادن به مردم و عفو زندانيان،
در همان روز انجام می گرفت.
در پی سقوط سلسله ساسانی و پيروزی تازيان بر ايران و ترويج کيش اسلام که از سال٦٥٠ ميلادی آغاز گرفت، نوروز همچنان ماندگار بوده است.
به تدريج جشن های ديگر ايران باستان به مانند مهرگان و گاهنباران، مختص
پيروان کيش مزديسنی شد و تنها نوروز و سده را همگان تجليل می کردند.
سرانجام، شکوه سده هم کاهش يافت و نوروز تنها جشن باستانی ای شد که
ايرانيان، صرف نظر از مذهبشان، جشن می گيرند.
ماندگاری نوروز پس از اسلام
لغتنامه دهخدا با استناد به کتاب "تمدن اسلامی" جرجی زيدان می نويسد:
"در دربارهای نخستين خلفای اسلامی به نوروز اعتنائی نداشتند، ولی بعدها
خلفای اموی برای افزودن درآمد خود هدايای نوروز را از نو معمول داشتند.
بنی اميه هديه در نوروز را بر مردم ايران تحميل می کردند که در زمان
معاويه تعداد آن به پنج تا ده ميليون درم بالغ می شد."
در ادامه تفسير نوروز لغتنامه دهخدا می افزايد: "اميران ايشان (عرب ها)
برای جلب منافع خود مردم را به اهداى تحف دعوت می کردند. نخستين کسی که در
اسلام هدايای نوروز و مهرگان را رواج داد حجاج بن يوسف بود. اندکی بعد اين
رسم نيز از طرف عمر بن عبدالعزيز به عنوان گران آمدن اهداى تحف بر مردم
منسوخ گرديد."
اما با ظهور ابو مسلم خراسانی و روی کار آمدن خلافت عباسی و تشکيل
سلسله های طاهريان و صفاريان و سامانيان جشن های ايرانی و به ويژه نوروز
دوباره رونق يافتند و تا به روزگار مارسيدند.

