یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386
نكته ها و تازه هاى فرهنگى و تاريخى از دوشنبه ، بخارا ،
در معرفىِ علامه صدرالدين عينى بخارايى (1333 /1954 ش ـ 1878 م/ 1257
ش)همين سخن كافى است كه: وى در تاريخ ادبياتِ كهن و غنىِ فارسىِ تاجيكى،
سر حلقهاى درمرحله كنونىِ آن مىباشد؛ و ازبكها نيز او را يكى از
بنيانگذارانِ ادبياتِ نوينِ خود مىدانند. واما خدمتى بىنظير عينى تابشى
سياسى دارد، يعنى وى از تجربههاى تلخ تاريخى دريافت كهباختههاى سياسى
را تنها با شمشير فرهنگ مىتوان جبران كرد. و در سمرقند (كه بر اثر
«تبرتقسيم» در سال 1924 م/ 1303 ش در هيأتِ جمهورى سوسياليستى ازبكستان
مانده بود)سكونت ورزيد، از كاغذ و قلم تا حدّ امكان سود جُست، از همان جا
بر محيط علمى و فرهنگىِتاجيكستان رهبرى كرد. اگر سمرقند ميان شهرهاى برون
مرزى تاجيكان، هويت ملّىِ خود را بهترنگاه داشته است، بيش از همه و پيش از
همه به شرافت علامه عينى بوده است.

شناختى از ايشان در ايران گرامى نيز موجود است. شادروان سعيد نفيسى سخنان گرمىدرباره عينى گفته، نقدى دلنشين به تذكره «نمونه ادبيات تاجيك» به چاپ رسانده است. استادعلى اصغر حكمت قطعهاى در 15 بيت به او بخشيده، از جمله مىگويد:
«همسايه زهمسايه بسى پند بگيرد
انگور زانگور همى بند بگيرد»
آرى، مثل است اين به مردم تاجيك
از هر مثلى اهل ادب پند بگيرد
هر جانور و سنگ و درختى كه به گيتىست
صد پند از آن مرد خردمند بگيرد...
استاد عينى نيز با قطعهاى در 19 بيت در همان وزن و رديف، ولى قافيهاى ديگر، پاسخ گفتهكه چهار بيتِ پايانى اين است:
دانشورِ بىمثل ـ علىاصغر حكمت
حكمت سزد از دانش ِ او رنگ بگيرد
«اصغر» بُوَدَش نام، ولى معنىِ اكبر
در خويش چو آغوشِ خِرَد تنگ بگيرد
الماس اگر چند بُوَد خُرد به ظاهر
آبِ رُخِ ياقوتِ گران سنگ بگيرد
عينى شرفى يابد اگر از سر الطاف
جَوْ سنگِ وى آن دوست به پاسنگ بگيرد
روانشاد استاد پرويز ناتل خانلرى سال 1323 ش در شماره هشتم مجلّه«سخن» او را در پهلوى امير خسرو، خواجه حسن، حكيم نظامى، اقبال لاهورى ياد كرده بود.سال 1361 ش شادروان سعيدى سيرجانى در سبك او بيهقى را شناخت و «يادداشتها» را بهچاپ رساند كه اهل سخنشناس ِ اين مرز و بوم خوش پذيرفتند. و اما حالا مراد نشان دادنِشناختِ عينى در ايران نيست(1)، بلكه معرّفىِ يك كتابِ تازه يافت شده اوست.
بزرگترين خدمتى كه علامه عينى انجام داده و جايگاه و مرتبه بلندى پيدا
كرده است، بهاعترافِ پژوهشگرانى مانند: يوسف براگينسكى، محمدجان شكورى،
صاحب تبروف، خدايىشريفوف، و...، در راهِ بيدارى و خودآگاهى مردم بوده
است. بر اين هدفِ والا، وى با راههاىگوناگون، چنانچه: تأسيس مكتب جديد و
تدريس، تأليف كتاب درسى، سرودن شعر، نوشتنمقاله و خطابه، داستان كوتاه و
بلند موفق گرديده است. با تأكيد بايد گفت، عنوان عالىِ قهرمانتاجيكستان
كه پس از كسبِ استقلال جمهورى بنياد يافت و در وهله نخست به استاد داده
شد،حقِ حلالِ او بود.
جايگاه استاد عينى در تاريخ ادبيات نوين تاجيك از راه نثر ادبى ميسّر شده است. اما روشناست كه نثر بديعى در بطن خود گِرِهى نيز دارد: آن حقيقت كه قلمداد مىشود، مىتواند ساخته وپرداخته (به نيروى تخيّل نويسنده)، يعنى به دور از حقيقت واقعى باشد. البته، در مورد استادعينى كه اغراض مدنى خود را از طريق نوشتههاى فراوان علمى، بويژه رسالههاى «تاريخ اميرانمنغيتيه بخارا» «تاريخ انقلاب بخارا»، «مختصر ترجمه حال خودم» به ثبوت رسانيده است، هيچشكّ و ترديدى جاى ندارد. عينى با نظر داشتِ محيط زندگى خود قلم به دست گرفته است، نه بربال خيال نشسته، از آسمان فرود آمده است. كتابى تازه يافت شده عينى 84 سال قبل نوشته شدهاست، همين نتيجه را به خوبى تأييد مىنمايد.
امير عالمخان منغيت، به دنبال انقلاب روسيه و بر اثر فشار فتنهگران، اعلاميهاى دربارهاصلاحات جامعه بخارا پخش نمود. به شادمانى اين «اصلاحات» ترقىخواهان بخارا خواستندنمايشى بر پا كنند، با برداشتنِ پرچم. عينى با آن فراستى كه داشت، دريافت: اين اعلاميه نيرنگىبيش نيست، مىخواهند همه اصلاحطلبان را شناسايى و دستگير كنند. وى در دماغ خود دودىرا از فتنهاى خونين احساس مىكرد. و خواست مانع از نمايش شود، اما فعالانِ نمايش: منظم،فيضالله خواجه، و... كه سخت تحريك شده بودند، به مصلحت گوش فرا ندادند. نمايش بر پاشد و از طرف دولت و عدهايى متعصّب بىرحمانه سركوب گرديد. عينى را، اگرچه در تظاهراتحاضر نشد و در مدرسه «كوكلتاش» در حجره خود حضور داشت، آمدند و بردند؛ 75 شلاقزدند؛ به زندان انداختند؛ روشنفكران سمرقند و كاگان فشار بر سفارتخانه روسيه آوردند؛ و درحالى نيم جان آزاد شد. وى 52 روز در بيمارستان كاگان تحت جراحى و مداوا قرار گرفت؛دوستش، شاعر ميرزا نذرالله را از دست داد؛ پس از مرخصى از بيمارستان، سمرقند رفت وهمانجا ماندگار شد، تقريباً تا پايان عمرش.
عينى، چه در بيمارستان كاگان و چه بعد از آن، همه رُخدادها را، از جمله اين سختترين ستمرا در حقش روا ديدند، در كوره انديشه خود تكرار و بتكرار بررسى و ريشهيابى نمود، و درحاصل كتابى نوشت (در سال 1918 م/ 1297 ش) با نام: «تاريخ اصول صوتيه و انقلاب فكرىدر بخارا».
اين كتاب پژوهشى است صِرف مُستند، درباره تاريخ انقلاب فكرى در بخارا. يا شايد بهتر كهگفته شود: يادداشتىست سراسر مُستند، همراه با نتيجهگيرىهاى مدلّل، در موضوع مذكور.
عينى كه شاگرد ذكى و كوشاى مكتبِ معارفپرورىِ علامه احمدمخدوم دانش بود، بهترينراهِ بيدارىِ مردم را در مكتب و سواد و مدرسه ديد. و همراه با يارانش: ميرزا عبدالواحد منظم،حامد خواجه مهرى و ديگران، دريافتند كه سبك كهنه سوادآموزى نتيجهاى دلخواه در پى ندارد،آنچه دارد، همه منفىست: ذهن را مىكاهد، شوق را مىكُشد، رغبت را نابود مىكند، عمر را بر بادمىدهد. حاصلِ تحصيلِ ساليانِ دراز همين است كه شاگرد متنِ آشنا را خوانده مىتواند، امانوشته نمىتواند... و روشنفكران در پى مكتب نو شدند ـ مكتبى كه در ظرف يك ـ يك و نيمماه، شاگرد هم خوانده و هم نوشته مىتواند.
چنين مكتب را براى نخستين بار «در سنه 1321 هجرى، 5 ربيع الاولى در سمرقند»،روشنفكر شناخته تاجيك ملا عبدالقادر شكورى تأسيس داده بود؛ پس از 5 سال، در بخارا،«در سنه 1326 هجرى، دهم ماه شوال در گذرِ دروازه سلاخخانه، به زير اداره ميرزا عبدالواحدمنظم در خانه ميرزاى مذكور اول بار به زبان فارسى براى اطفالِ بخارا، «بسمالله» گفته، مكتباصول صوتيه گشاده شد».
اما تلاشهاى تجددگرايانه عينى و يارانش به مخالفتِ بسيار سختِ معلمان و مكتب دارانِكهنهپرست رو بهرو شد، و مكتب سرانجام بسته گرديد...
در تفاوت با بعضى از كشورهاى خاورزمين، چنانچه ايران، روشنفكران بخارا، بنابر عدمِارتباط با دنياى بيرون، همه بدون استثنا روحانى بودند، و عينى نيز از جمله آنها بود. و اما اينگروهِ روحانيان، در پيشرفت فرهنگى و سياسى و اقتصادى بخارا، نشرِ معارفِ اسلامى را ازعوامل اصلى مىدانستند و از همين سبب مىخواستند كه سايه جهل و تعصّب هر چه زودتر ازفراز بخاراى شريف پراكنده شود.
اوضاع و احوال فرهنگى و اجتماعى بخارا را در ابتداى سده بيستم ميلادى از همين يك تكّهنيز مىتوان تصوّر كرد: «عاقبت در حواشى خوانى چنان غلّو رفت كه متون بالكليّه از ميان بيرونشد. آخر، تمام خواندنِ شرحهاى معروف، مثل شرح ملاّ، شرح عقايد نسفى، شرح عقايدعضوى، شرح تهذيب، شرح حكمت العين نيز ترك شده، در ظرف 18 يا 20 سال تحصيل، عمرطلبه به خطبه و بحثِ مجد كتابهاى مذكور صرف مىشدگى شد. حاضر، كار به جايى انجاميافته كه خود كتابهاى مذكور هم نيست و نابود شده، به نامِ «مجموعه» قدرى از خطبه وحاشيههاى كتابهاى مذكور جمع كرده طبع نمودهاند. طلبه نيز به خرسندىِ تمام بههمين«مجموعه» ـ ها قناعت كرده، در 18 يا 20 سال درس را ختم مىكنند. آنانى كه در بخارا مفتى، يادر قصبهاى رئيس مىشدند، اكثراً بعد از رسيدن به اين منصبها چون كه «محضرت» ـ را يافته،از نظر گذرانده، به حوادثِ وارده فتوى مىدهند. بعضى از ايشان به نوشتهجات محرران، يعنىكاتبان فتوا اكتفا كرده مُهر و امضا مىنمايند. آنانى كه جسورتر هستند، كاغذِ سفيد را مُهر كرده بهمحرر مىسپارند. محرر به دلخواهِ خود فتوا نوشته به مستفتيان مىدهد (بعض علما كه محضْ بهخواهش تديّن و رسائل شرعى عمر صرف مىكنند، از اين جمله مُستثنىاند. ليكن ايشان دركمالِ اقليّت و هميشه در اين علماى معروف، سرپست و منفورند. بسيار واقع شده است كهعلماى حقانى را علماى معروف در مسئلههاى موافقِ رأى خودهاشان به تهديدِ قتل، غارت،نفى، مُهر و امضا كناندهاند). به اصل بصيرت پُر واضح است كه به شهرى كه احوال علمى به ايندرجه افتاده باشد؛ طلبه از دست همين فرقه تربيت يابند؛ عوام ايشان را صاحب شريعت و حامىِاعتقاد كُنند؛ ايشان در هر كار به نام ديندارى و شريعت مدارى مداخله نمايند؛ حكومت به ايشانحامى، بلكه تابعِ محض باشد، پس احوالِ آن شهر چه خواهد شدن! به نام شريعت چه بازيچههاكه به كار خواهد نرفت! به شريعتِ نبوى و به دين مقدس اسلام چه استهراها نخواهند كرد!»
عينى اين پيشبينى، اين سخنهاى هشدار دهنده را در جمادى الاولى 1336 هجرى قمرى(فورويه 1918 م) نوشته است. با گذشتِ سى ماه از آن تاريخ چه شد؟ ـ به همگان معلوم است:بخاراى شريف يك لُقمه خام شد در كام بلشويكهاى روسيه.
از شمار ارزشهاى فراوان علمى و تاريخىِ كتاب تازه يافت شده استاد عينى، تنها به يكىاشاره مىشود: به ماجراى شيعه و سنّى كه در زمان حكومت اميرعبدالاحدخان(2) در شهر بخارادرگرفت. درباره اين فاجعه خبر و تفسيرهاى گوناگون به قلم دادهاند. و اما عينى كه حادثه را از نزديك مشاهده كرده است، هم خبرى مفصّل و معتمد درج نموده و هم ريشههاى اصلى و فرعىآن را نشان داده است: در روز شنبه، دهم محرم الحرام سال 1328 هجرى قمرى ايرانيان وشبعهيان بخارا مراسم سوگوارى داشتند و جمعى از طلاب تاشكندى و فرغانگى و بعضى ازاهالى بخارا نيز در حال تماشا بودند. هنگام عزادارى، يكى از طلبه فرغانگى خوددارى رافراموش كرد و خنديد، و اوباش ِ شيعيان او را زدند، و فتنه درگرفت. عينى علتهاى آشكار ونهان اين فاجعه ناخوش را، بىطرفانه برشمرده، و از جمله گفته است: «7 ـ زياده متعصّب بودنعلما و طلبه شيعه و سنّى مدرسههاى بخارا؛ 8 ـ اصل سبب: بىخبر بودنِ عموم اهالى از احوالزمان و سياستِ دُول و مُطّلع نبودنشان به مسائل دينى و اجتماعى»...
اين كتاب پُر بها در سال 1297 ش/ 1918 م نوشته شده است. اما تاكنون روى چاپ رانديده. به خاطر درونمايه بسيار بلندش كه زمانداران را گزنده بود. و اما اكنون چاپ مىشود: بهلطف خداوندى، با كوششهاى فرزند گرانمايه آن بزرگوار ـ دكتر كمال الدين عينى، در تهران.
رحيم قباديانى تهران، تابستان 78.
تاجيكان، آريائيها و فلات ايران
گردآورنده ميرزا شكورزاده. ـ تهران: سروش، 337 .1380 ص.
آقاى شكورزاده از شمار آن فرهنگيان مهاجر پُركار تاجيك مىباشد كه وظيفه شرافتمندانهخود را در معرفى زبان و ادب و تاريخ و فرهنگ ملّت خويش ديدهاند. وى سال 1373 كتابىجدّى را با نام «تاجيكان در مسير تاريخ» از طريق انتشارات بينالمللى الهدى به چاپ رساندهبود. اينك، كتاب دوم ايشان كه از همان نوع است، به فروش آمد.
پيشگفتارِ كتاب، در 9 صفحه كه با قلم گِردآورنده نوشته شده است، به دو موضوع اختصاصيافته: نخست ـ بررسى نقطه نظرهايى كه در مورد «تاجيكان در مسير تاريخ» در مطبوعات بهچاپ رسيدهاند، دوم ـ توضيحى در رابطه با درونمايه كتابِ حاضر. يكى از آن نقدها كه به قلمشاعر معاصر تاجيك دارا نجات تعلق دارد و با نام «شناسنامه ملت تاجيك» در هفتهنامه«سامان» به چاپ رسيده بود، بهطور كامل (ص 11 تا 14) درج يافته است.
كتاب از دو فصل عبارت بوده، تعدادى مقالات و رسالات ارزشمند را درباره مسائل گوناگونتاريخ تاجيكان در بر گرفته است.
بخش يكم كتاب با مطلبى از خاورشناس معروف روس ولاديمير بارتولد درباره فرهنگآرياييهاى آسياى مركزى (ص 28 ـ 17) آغاز مىيابد. «تشكل مردم تاجيك و سازمان دولتىآن» (ص 104 ـ 29) ـ قسمتى است از كتاب معروف علامه باباجان غفوروف «تاجيكان».مطلبى ديگر «سامانيان و تركان» (ص 122 ـ 105) عنوان دارد كه آن را دكتر صالح پرگارىنوشته است. اين جا سخن درباره جغرافياى تركان و زيست و فعل و اطوار آنان اخبارى مستند ومفيد براساس سرچشمههاى معتبر درج يافته است. به عنوان مثال، بههمين دو نكته توجه شود:«رسم قبايل تركان آن است كه قبيله بر قبيله تاختن كنند» (مجمع الانساب، ص 37)؛ »ايشان راكشت و بذر نباشد، و كشت ايشان غارت باشد؛ و چون فرزندى آيدشان، شمشير آخته پيش اوبنهند و پدر گويد: مرا از زر و سيم و مال نيست كه از بهر تو ميراث مانم، اين ميراثِ توست»(تاريخ گزيده، ص 592).
در مقاله پروفسور يوسف شاه يعقوب شاه (ص 135 ـ 123) سخن از پيدايش قوم تاجيكو معنى اين واژه رفته است. متأسفانه، مقاله بهطور كامل نقل نشده، تا نظر نهايى مؤلف روشنگردد. استاد سيروس ايزدى كه «تاريخ ادبيات فارس و تاجيك» نام كتاب شادروان يوگنى برتلسرا از روسى به فارسى برگردانده و پيشگفتارى سودمندى نيز نوشته است. آقاى شكورزاده بخشىاز اين مقدمه را در كتاب خود جا داده (ص 148 ـ 137) و روى گواراترين مشتركات تاجيكان وايرانيان تأكيد به عمل آورده است. چنانچه دكتر ايزدى نوشته: «ما و تاجيكانى كه در سرزمينهاىديگر هستند و دولتهاى ديگرى دارند، همه از يك تبار و داراى يك زبان هستيم، و ازدستآوردهاى ادبى و علمى و فرهنگى و پُرآوازهاى برخورداريم(...) و هيچ كدام بر ديگرى، دراين باره برترى نداريم».
مقالههاى مجتبى مينوى «ترك و تازيك در عصر بيهقى» (ص 158 ـ 149)، احمد كسروىتبريزى «... بيشترى در سوى تاجيكان مىبوده» (ص 172 ـ 959) نيز در كتاب درج يافتهاند. دررساله استاد كسروى از جمله اين نكته تأكيد يافته كه ساكنان اصلى و بومى آذربايجان خود را«تاجيكى» مىدانستهاند. چنانچه مؤلف مىگويد: «تاجيكان يا بوميانِ فارسى زبانِ ايران از پانصدسال باز در نتيجه رواج صوفيگرى و باطينىگرى و خراباتيگرى و سپس در سايه كشتار مغولان وچيرگى دويست ساله ايشان انديشه آزادى و گردن فرازى و جانبازى را فراموش كرده و به يكبار ازشايستگى افتاده بودند و از ايشان جز كارِ چامهسرايى و پنداربافى و ستايشگرى و اينگونهچيزها بر نيامدى و اين فيروزبختى خاندانِ صفوى بود كه اينان را در كنار نهاده، ايلهاىبياباننشينِ ترك را پيش كشيدند و دست به دوش آنان نهاده به پادشاهى برخاستند» (ص 159).
خجندِ باستانى كه بر سر تاجيكستانِ كنونى جاى تاج را دارد، در كتابهاى پيشين و نوينبسيار ياد شده است. دكتر رضا مصطفوى سبزوارى همه يادهاى پيشين را گردآورده، مقالهاىبراى دايرةالمعارف فارسى نوشته بود كه آقاى شكورزاده آن را در كتاب خود جا داده است (ص 179 ـ 173). خانم نادره بديعى كه در چين بوده، با زندگى تاجيكان تا شقورغان آشنايىخوبى داشته و رساله سودمندى هم نوشته است كه فصلى از آن در كتابِ حاضر درج يافته است(ص 194 ـ 181). رسم و آيينهاى ملى و مردمى بهطور كامل و جالب به قلم آمده است.
بخش دوم از كتاب «تاجيكان، آريائيها و فلات ايران» چنين عنوان عمومى دارد:«سوگنامه بلخ و بخارا». در واقع، از هر صفحه آن بوى دماغسوزِ درد و الم به مشام مىرسد.
در مقاله آقاى عبدالله مرادعلى بيگى لنگرودى «خيالبافىهاى پان تركيستها ـ واقعيتتاريخى» (ص 206 ـ 198) بار ديگر اين واقعيت تأييد شده كه ساكنان بومى خوارزم و عموماًايران شرقى مردمان از نژاد آريايى بودهاند.
پيشگفتار روانشاد لايق به كتاب مشهور استاد شكورى «خراسان است اينجا» (ص 216ـ 207).، مطلبى از همان استاد شكورى: «معنويت و احياى ملى» (ص 262 ـ 217)، مقاله دكترنماز حاتماف «در بخارا بخار گرديديم» (ص 274 ـ 263) ـ از جمله مطالبى پُراهميتمىباشند. ويژگى ممتازِ اين نوشتهها (و عموماً تمام مطالب كتاب) اين است كه مؤلفان تنها برزمينه اسناد و ارقام، و دليل و برهان تحليل به عمل آوردهاند. دادِ اين نويسندهها هم از بيدادىاست، چنانچه پروفسور حاتماف كه خود فرزند برومند بخار است، مىگويد: «در نتيجه سياستِبزرگمنشىِ ازبكانه و سياستِ زورآورى و قلدرى، بخشى از تاجيكان زبان مادرى را گم كرده،ازبك شدهاند و قسم ديگرى از آنها به سياست شو و نيستىِ رهبريتِ ازبكستان كه عليه تاجيكانبود، تاب و طاقت نياوردند و به ناچار به خاطر آنكه هويت ملى و زبان و فرهنگشان را از دستندهند، به جمهورى تاجيكستان كوچ بستند» (ص 264). امروز در استان بخارا، بنابر نوشتهپروفسور حاتماف كه خود از تاريخشناسان مشهور مىباشد، تخميناً شش صد هزار تاجيك،دويست و پنجاه هزار ازبك و هشتاد هزار تركمان بسر مىبرند (ص 265). و اما جمعيت شهربخارا هشتاد درصد تاجيك و ده درصد ازبك و باقى قومهاى ديگرند (ص 267). اين رقم باسخنان رياست محترم جمهورى ازبكستان، جناب اسلام كريماف: «اهالى اين شهرها(سمرقند و بخارا) تاجيكند«(3)، كاملاً موافق مىآيد.
در مقاله دكتر حضرت صباحى «عمر دروغ كوتاه است» (ص 286 ـ 275) كه با ذكرنامه پانتركتانه اكمل اكراماف به استالين آغاز يافته است، ادعاهاى بىمعنى چندى از مؤلفان را آشكاركرده است. چنانچه اكراماف سال 1307 ش/ 1928 م، در شمار قومهاى ساكنِ قلمرو ازبكستان«ازبكها»، «قرغيزها»، «قزاقها» و «تركمانها» ـ را ذكر كرده و اما از تاجيكها نامى نبرده است. يكىديگر از ارزشهاى مقاله دكتر صباحى اين است كه كشمكشِ اطرافِ «افراسيابِ» سمرقند راروشن كرده است: «بارِ ديگر بايد تأكيد كرد كه مكانى كه امروز با نام «افراسياب» مشهور است،اصلاً به قهرمان «شاهنامه» ارتباطى ندارد و آن جا را تا قرن 18 م «بالاحصار» و «قلعه حصار»مىگفتند و چون در جشن نوروز در اين زمين مسابقه بزكشى برگزار مىشد، مردم اين جا را«افراسِ سياب» (سياب ـ نام رودخانه) مىگفتند و «افراسياب» معنى «اميران اسب تازى» و «گلهاسب» ـ را دارد. در نهايت كار، اين كلمه شكل «افراسياب» ـ را گرفت و امروزه هم سمرقندياناين كلمه را با تشديد «س» تلفظ مىكنند» (ص 284). به تحليل همين مؤلف؛ پيدايشِ واژهكنونى «اُزبك» از «اُغوزك» مىباشد كه نام طايفهاى از تركهاست (همانجا).
رساله پروفسور سعيد سعدىزاده سمرقندى «از تاريخ سياسى تاجيكان افغانستان»(ص 336 ـ 287) بخش پايانى اين كتاب را تشكيل داده است. مؤلف كه خود مدتى درافغانستان ايفاى وظيفه كرده، با مردمان آن كشور از نزديك آشنا شده است، اخبار و آمار جالبهم به قلم داده. از جمله نوشته! «افغانها در مملكت تخميناً 30 تا 35 درصد جمعيت را تشكيلمىدهند. ولى شماره تاجيكان را از 50 تا 60 درصد مىتوان حساب كرد. اين دعوا را نه تنها ارقامگوناگونِ كتابها و مشاهدههاى مردم، بلكه آن حادثه سياسى و تاريخى اثبات مىكند كه در اكثراستانهاى سرزمينِ امروزِ افغانستان (خراسان كوچك) در گذشته تاجيكان اكثر اهالى را تشكيلمىدادند و اهالى بومى اين كشور محسوب مىشدند. وطن اصلىِ افغانها شمال و غرب پاكستانِكنونى (دامنه كوههاى سليمان) است و حالا نيز قسمت عمده افغانها در همان قسمتِ كشور بودو باش دارند» (ص 335 ـ 334).
در فرآورد گفتنى است، گردآورنده زحمتى فراوان كشيده، ولى اگر منابع همه
مطالب دقيقذكر مىيافت، ارزشِ علمىِ مجموعه باز هم مىافزود.
2) وى شاعر هم بود، شعرهاى فارسى تاجيكى با تخلّص «عاجز» مىگفت.
3) آ<ــ !nonoj inoj ye ,noj ,tsa noj nahkuS .inyA .inyA niddilomaK ـ «tayiruhmuj»u ۳ .s ,۱۰۰۲ yoluj ۴۱ ,(۸۵۳۰۲) ۸۷ N ,
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386
صدا و سیما و واژگون نمایی تاریخ
شبکه 2 سیما در اقدامي تعجب برانگيز عنوان جعلی و ضد ایرانی ساخته بیگانگان بر قسمتی از اراضی قفقازی ایران که با تحمیل عهدنامه های شوم گلستان و ترکمانچای از ایران جدا شده را تكرار كرد.
این برنامه که در سالروز شهادت امام رضا (ع ) با عنوان "مرصع خوان خورشید" در یکی از پربیننده ترین ساعات شبانگاهي (بعد از اخبار 22:30) روي آنت رفت، به تجلیل از مداح اهل بیت (ع) حاج سلیم موذن زاده اردبیلی اختصاص يافت و طی آن علاوه بر تنی چند از اهل شعر و ادب ایران، با برخی از اهالی موسیقی باکو نیز درباره موذن زاده گفتگو شد. با اين حال، یکی از باکویی هاي طرف گفتگو چندین بار اصطلاح جعلی و ضد ایرانی "آذربایجان شمالی" را به جای جمهوری آذربایجان به کار برد و در زیرنویس ترجمه فارسی نيز عيناً همین اصطلاح جعلی در معرض تماشای بینندگان قرار گرفت.
همچنین در بخش ديگري از اين برنامه، اظهارات یک خواننده که به دلیل اجرای کنسرت مختلط در خارج از کشور با یک زن بهایی و انتشار تصاویری از این کنسرت در یکی از نشریات اردبیل (هفته نامه چشمه اردبیل)، پخش صدا و تصویر وی از شبکه استانی ممنوع شده بود؛ پخش گردید.
گفتنی است در دوره استالین در راستای اهداف توسعه طلبانه مسکو برای تجزیه آذربایجان ایران، تاریخ جدیدی برای مناطق قفقازی اشغال شده ایران به دستور حزب کمونیست نوشته شد و در این تاریخ نگاری که در راستای اهداف سیاسی شوروی بود، اران یا جمهوری آذربایجان را "آذربایجان شمالی" و آذربایجان ایران را "آذربایجان جنوبی" نامیده و ادعا كردند با تجزیه آذربایجان ایران بایستی "جمهوری واحد سوسیالیستی آذربایجان شوروی" تشکیل شود.
شایان ذکر است روزنامه جام جم (متعلق به صدا و سیما) نيز در تاریخ 6 دی ماه 86 با درج مقاله ای از عناوین بیگانه ساخته و جعلی درباره آذربایجان ایران استفاده کرد که واکنشها و اعتراضات نخبگان به خصوص برخی مطبوعات تبریز را برانگیخت.
عدم دقت كافي در انعکاس اصطلاحات جعلی و بیگانه ساخته از رسانه ملی در حالی ادامه دارد که طی سالهای اخیر بیگانگان تلاشها و عملیاتهای روانی متعددی را با سوژه های اسامی برخی مناطق ایران از جمله خلیج فارس و برخی مناطق مرزی ایران به اجرا گذاشته و در کتابهای درسی رژیم باکو نیز مطالب زیادی درباره تحریف تاریخ و شخصیتهای ملی ایران گنجانده شده است.همچنين رسانه های باکو به ويژه رسانه های نزدیک به دولت در زمينه ایجاد اختلافات قومی در آذربایجان ایران تبلیغات مستمري را دنبال می کنند.این در حالیست که شبکه های استانی در مراکز اردبیل، تبریز و ارومیه تاکنون در برابر تبلیغات گسترده رسانه های باکو علیه وحدت ملی و تمامیت ارضی کشورمان اقدام درخوري بروز نداده اند.
گفتنی است در پاسخ به عملیاتهای تبلیغاتی باکو علیه هویت و فرهنگ ایرانی و تحریف تاریخ ایران و قفقاز، مجله ای با عنوان "ایران شمالی" توسط گروهی موسوم به "حرکت آزادیبخش ایران شمالی" و به همت جمعی از فعالان فرهنگی اردبیل و باکو منتشر می شود.
دوشنبه بیستم اسفند 1386
چهارشنبه سوری در پيش است...
از دیرباز تا کنون، آتش در نزد ایرانیان از ارزش و جایگاه خاصی برخوردار بوده است و بیشتر جشنها و آیینها پیوند نزدیکی با آتش داشته و دارند. گمان میرود که جشن چهارشنبه سوری نوع تغییر یافتهای از گاهنبار «همس پت میدیم گاه» ششمین و آخرین گاهنبار سال است. بخش نخست این واژه یعنی «همس» از «هم» به معنی گرما و تابستان در زبان اوستایی گرفته شده است و واژهی همس پت میدیم روی هم به معنی برابر شدن روز و شب و آغاز گرما است و این گاهنبار در روز نخست پنجهی پایان اسفندماه برگزار میشود.
«در هیچیک از متون باقیماندهی پیش از اسلام اشارهای به جشن چهارشنبه سوری نشده است. در اوستا، کتیبههای عیلامی، هخامنشی، اشکانی و ساسانی و نیز در متون پهلوی و حتی در روایتهای مورخان یونانی دربارهی ایران نیز دربارهی جشن چارشنبهسوری سخنی گفته نشده است.
متون دوران پس از اسلام نیز در این باره تقریبا ساکت بودهاند، حتی در آثار محقق دقیقی همچون «ابوریحان بیرونی» نیز دربارهی آن توضیحی داده نشده است. اما برخی اشارهها در تعدادی از متون کهن، نشاندهندهی این است که گویا چارشنبهسوری نه تنها برگزار میشده، بلکه از آن به عنوان «عادت قدیم» نیز نام برده شده است.»(1)
نخستین و کهنترین کتابی که در آن به چنین آتشافروزی اشاره شده است، کتاب «تاریخ بخارا» نوشتهی ابوبکر محمد بن جعفر نرشخی (286 تا 358 هجری قمری) است. در این کتاب که به نام «مزارات بخارا» نیز شناخته میشود، واقعهای به شرح زیر از میانهی سدهی چهارم و زمان «منصور بن نوح سامانی» نقل شده است :
«... و چون امیر منصور بن نوح به مُلک بنشست، اندر ماه شوال سال سیصد و پنجاه، به جوی مولیان، فرمود تا آن سرای را دیگر بار عمارت کردند و هرچه هلاک و ضایع شده بود بهتر از آن به حاصل کردند. آنگاه امیر به سرای بنشست و هنوز سال تمام نشده بود که چون «شب سوری» چنانکه «عادت قدیم» است، آتشی عظیم افروختند. پارهای از آن بجست و سقف سرای در گرفت و دیگر باره جمله سرای بسوخت.» (2)
در این روایت هرچند به صراحت به زمان برگزاری جشن اشاره نشده است، اما عبارت «هنوز سال تمام نشده بود» و نیز «شب سوری» گویا اشاره به مراسم چارشنبهسوری دارد که شاید در آن زمان، انجام مراسم در شب چارشنبه، تثبیت نشده بوده است.
دومین متن کهن که اشارهای هرچند غیر مستقیم به جشن چارشنبهسوری دارد، شاهنامهی فردوسی است. در داستان بهرام چوبینه با «پرموده» پسر ساوهشاه آمده است که هنگامی که هر دو سپاه آمادهی رزم بودند، ستارهبینی بهرام را پند میدهد که :
ستاره شمر گفت بهرام را که در «چارشنبه» مزن کام را
اگر زین بپیچی گزند آیدت همه کار ناسودمند آیدت
یکی باغ بُـد درمیان سپاه از این روی و زان روی بُـد رزمگاه
بشد «چارشنبه» هم از بامداد بدان باغ که امروز باشیم شاد
ببردند پر مایه گستردنی می و رود و رامشگر و خوردنی
.
.
.
ز جیهون همی آتش افروختند زمین و هوا را همی سوختند (3)
دربارهی این سرودههای شاهنامه ذکر چند نکته ضروری است :
«نخست اینکه بر مبنای واژهنامهی فریتس وُلف، در سراسر شاهنامه به جز یکشنبه و چارشنبه، روز دیگری از هفته نام برده نشده است و تنها باری که از چارشنبه یاد شده، در همین داستان و همین جشنی است که در زمان بهرام چوبین انجام شده و این کهنترین یادکرد جشن چارشنبه در متون است. هرچند که زمان سرایش شاهنامه چند دهه پس از تاریخ بخارا بوده است، اما موضوع داستان به صدها سال پیش از آن باز میگردد.
دوم اینکه آوردن نام چارشنبه در داستان بهرام چوبین خود دلیل دیگری است که روزهای هفته در ایران باستان وجود داشته است.
سوم اینکه برخلاف اعتقاد عربان که روز چارشنبه را نحس و بدیُمن میپنداشتند و این اعتقاد در آثار جاحظ و حتی منوچهری دامغانی نیز راه یافته است، اما ایرانیان نه تنها این روز، بلکه هیچ روز و زمان دیگری را نحس نمیپنداشتند و بخصوص چارشنبه را گاهِ کام و جشن دانستهاند.»(4)
این جشن با «آب» نیز در پیوند است و در برخی نقاط، پریدن از روی نهر یا آوردن آب از چشمه توسط دختران و شکستن کوزههای آب دیده شده است. در شیراز دختران و زنان از بامداد چارشنبهسوری تا پایان روز به آبتنی در چشمهی کنار آرامگاه سعدی میپردازند و پسانگاه پسران و مردان آنرا ادامه میدهند.
در آذربایجان (و نیز در جمهوری آذربایجان کنونی (اَران)) جشن چارشنبهسوری در هر چهار چارشنبهی اسفندماه برگزار میشود. برخی جشن چارشنبهسوری را به دلیل نبود روزهای هفته در ایران باستان، جشنی نوساخته قلمداد میکنند در حالیکه این پندار درست به نظر نمیرسد. هرچند که از دلایل و دیرینگی چارشنبهسوری آگاهی چندانی در دست نیست، اما شواهد متعددی در وجود نام روزهای هفته در ایران باستان در دست است و از جمله در شاهنامهی فردوسی هم به نام روزهای هفته و هم به جشن آتشی در «چارشنبهروز» اشاره شده است. با توجه به شواهد موجود، احتمال میرود که این جشن با جشن «فروردگان» در بیست و ششم اسفند و نیز با خانهتکانی پایان سال و پاکیزگی خانه در پیوند باشد. پریدن از روی آتش نیز بر خلاف برخی پندارها بهیچوجه بیاحترامی به آتش نیست، بلکه این کار بگونهای نمادین برای سوزاندن و پاک کردن همهی بدیها و نادرستیها و کدورتها انجام میشود. سرودها و ترانههای معروف چارشنبهسوری نیز به این نکته اشاره دارند.(5)

گسترهی برگزاری جشن چهارشنبه سوری ومراسم این شب
در همهی سرزمینهای ایرانی در فاصلهی پنج هزار کیلومتری کردستان تا چین، آیین جشن چهارشنبه سوری به همراه مراسم جانبی بسیار متنوع و زیبای آن و سرایش ترانههای شادی بخش و جشن و پایکوبی برگزار میشود. گسترهی برگزاری این جشن حوزهی حضور فرهنگ ایرانی را نشان میدهد. این گستره نه تنها کشور ایران بلکه از سرزمینهای شرق عراق و شمال آن (کردستان غربی)، شمال سوریه، شرق ترکیه، جنوب روسیه (داغستان و چچنستان)، آذربایجان و قفقاز، ارمنستان، غرب پاکستان، افغانستان، جنوب ترکمنستان، تاجیکستان، ازبکستان، قرقیزستان، غرب و شمال هند وغرب چین تشکیل میشود.(6)در شب چهارشنبه سوری، به جز روشن کردن سه یا هفت کوپه آتش به یاد سه پند بزرگ ایرانیان، «اندیشهی نیک»، «گفتار نیک»، و «کردار نیک» و یا هفت امشاسپند «هرمزد»، «وهومن»، «اردیبهشت»، «شهریور»، «سپندارمذ»، «خورداد» و «امرداد»، مراسمی ویژهای نیز برگزار میشود مانند :
آتش افروزی بر فراز خانهها و بلندیها، خانه تکانی پیش از چهارشنبه سوری، خریدن آیینه و کوزهی نو، خرید اسفند (اسپند دانه)، چراغانی، تهیه و خوردن آجیل هفت مغز، کوزه شکستن، فال گوش ایستادن، فال کوزه، ریختن آب قلیا و آب دباغخانه به گوشه و کنار خانه، به صحرا رفتن در روز چهارشنبه سوری، تخم مرغ شکستن، شال اندازی، قاشق زنی، گره گشایی از بخت دختران با بستن قفل به گردن یا گوشهای از چادر، نشستن روی چرخ کوزه گری، شکستن گردو، گفتن آرزوها به آب روان، فریاد زدن خواستهها در چاه قدیمی، کمک خواستن از «چهارشنبه خاتون»، رنگ کردن خانه با گِلهایی به رنگ آبی و زرد، پختن آش ویژهی چهارشنبه سوری و ...
گزیدهای از مراسم ویژهی چهارشنبه سوری در جای جای ایران
مراسم قاشق زنی که تقریبا در همهی سرزمینهای ایرانی برگزار میشود بدین گونه است که مردم و بعضا کودکان کاسه و قاشق را به هم کوبیده و در پشت در پنهان میشوند و صاحبخانه نیز تخم مرغ یا تنقلاتی داخل کاسه میگذارد. قاشق زنان چه مرد چه زن اغلب خود را با چادر میپوشانند.
در تاجیکستان و ازبکستان، در بخارا و سمرقند و شهر سبز، در شب چهارشنبه سوری همهی مردم شستشو میکنند و مردان پس از تراشیدن موی سر خود از روی بوتهی آتش فروزان میپرند و میگویند : «روی پاک از تو، دامن پاک از ما» (6)
در بدخشان و شمال افغانستان نیز دختران موی سر خود را به چهل رشته تقسیم کرده و آن را میبافند و در انتهای رشتهی موها تـَرکهی ظریفی میبندند تا تمام چهل رشته به ترتیب در کنار یکدیگر قرار گیرند و هنگام پریدن از روی آتش میگویند : «به روی مبارکت گردم. زردی مرا گیر و سرخیات را بده». در بعضی از دهات درواز بدخشان از شب تا بامداد نوروز برگرد آتش مینشینند و میرقصند.
در غرب چین در شهرهای یارکند و تاشغورقان و نیز در کاشغر مردم در اطراف درخت کهنسالی که آن را یادگار آرش تیرانداز و آنجا را مرز ایران میدانند، آتش میافروزند و میگویند «زیان و زحمتمان را افشاندیم و سوزاندیم»
در آذربایجان، جعبههای کوچکی با کاغذهای رنگین به شکل کجاوه درست کرده و ریسمانی به آن میبندند و از روزن سقف خانه یا پنجره به داخل آویزان میکنند، صاحب خانه نیز شیرینی و خوراکیهای را که از پیش آماده کرده درون این کجاوهها میریزد.
در روستای هشترود مراغه، هفت سنگ بر پیرامون بام خانه میچینند و در میان بام، آتش را در کنار کاسهی آبی برمیافروزند و پس از پایان مراسم، کاسهی آب را بر سر خانواده یا همسایگان خالی میکنند و برای آنان با گفتن «زندگیتان به روشنی درآید» زندگی خوب و روشنایی آرزو میکنند.
در بسیاری از روستاهای استان مرکزی ایران جوانانی که نامزد دارند از روی بام خانهی دختر، شال خود را پایین میکنند و دختران در گوشهی آن شال شیرینی و تخمه میپیچند. این رسم را «شال اندازی» میگویند.
در کرمانشاه زنان آبستن با آوردن هیزم برای آتش چهارشنبه سوری، باور دارند که هر چوبی که در آتش میگذارند پلیدیها و وقایع ناگوار را از فرزندشان دور میکنند.
مردم شاه آباد (اسلام آباد) استان کرمانشاه، چهارشنبه سوری را جشن پیروزی کاوهی آهنگر بر ضحاک میدانند و هر ساله به پاس این پیروزی در کوههای پیرامون شهر و روستا آتشی بزرگ برافروخته و با خواندن آوازهای گروهی و جشن و پایکوبی تا نیمههای شب بر گرد آتش میچرخند.
زرتشتیان روستای مریم آباد یزد نیز بر این باورند که آتش چهارشنبه سوری، آتشی است که «منیژه» به هنگام کوشش برای رهایی «بیژن» از چاه، بر سر دهانهی چاه روشن کرده است.
در خراسان هر خانواده چهارشنبه سوری را با سه یا هفت بوتهی آتش آغاز کرده و همهی اعضا خانواده از روی آتش میپرند و میخوانند : «آل به در، بلا به در، دزد به در و حیز از دهات به در» و پس از پایان مراسم آتش را به حال خود میگذارند تا خاموش شود و آب ریختن و دمیدن بر آتش را گناهی بزرگ میدانند.
در روستای آزادور در دشت جوین خراسان نیز، سبزهی نوروزی را در بین بوتههای آتش قرار داده و از روی آن هم میپرند در حالیکه آیینه و کاسهی آبی نیز در کنار آتش به چشم میخورد.
در بین ترکمنان بجنورد از این شب به نام «چارشنبهی سنگین» یاد میشود و در این شب بین همسایگان و آشنایان، آش رشته و نان روغنی و آبگوشت پخش میکنند.
در هرات و بلخ دیگر شهرهای افغانستان، خاکستر چارشنبه سوری را دختری جمع کرده و در کنار روستا میریزد و هنگام بازگشت در میزند و اهل خانه میپرسند کیست ؟دخترک میگوید منم.میپرسند از کجا میآیی ؟میگوید : از عروسی.میپرسند چه آوردهای ؟میگوید : تندرستی.
در روستای زرتشتی نشین قاسم آباد یزد نیز پس از مراسم چهارشنبه سوری مراسم «چک و دوله» برگزار میشود. به این ترتیب که یک دولچهی (سطل) کوچک را برمیدارند و دترون آن کمی آب همرا با آویشن و برگ سبز میریزند. هرکس آنجا هست چیزی از خودش مانند انگشتر و ... را درون آن میاندازد، پس از آن روی دولچه را با پارچهی سبزی میپوشانند و یک دختر نابالغ را در میان جمع خود نشانده و این دولچه را به دستش میدهند. دخترک اشیا را یکی یکی در مشت خود پنهان میکند و بیرون میآورد و یک نفر دیگر دو بیتیهایی را میخواند و پس از خواندن دو بیتی دخترک شیئ را نشان میدهد و صاحب آن با توجه به شعر خوانده شده به نیت و تعبیر خود میرسد.
در تهران، زنان با حبوباتی که از راه قاشق زنی گردآوری کردهاند، آشی میپزند با نام «ابودرد» و باور دارند که این آش علاج همهی بیماریها است. همچنین در این شب دختران گوشهی روسری یا چادر خود را گره میزنند و در بیرون خانه به نخستین کسی که برسند میخواهند که این گره را بگشاید تا گرههای سال آینده باز شود. (6)
آجیل چهارشنبه سوری نیز همچون همهی جشنهای ایرانی جز ضروریات سفرهی شب چهارشنبه سوری میباشد که از هفت نوع میوهی خشک و برنج، عدس، خرسِه، نخود، تخمهی آفتابگردان، تخمه کدوی بو داده، کشمش و گردو تهیه شده و در هر خانواده باید آن را تهیه میکرد و به نام هفت امشاسپند در سفرهی چهارشنبه سوری میگذاشتند. از این آجیل همهی اعضای خانواده برای شگون و تندرستی میخوردند، سپس در کوزهی کهنهی سال پیشین مقداری آب ریخته از بالای بام به زمین میانداختند زیرا میگفتند که فروهرها از کوزهی نو دیدن خواهند کرد و از آب آن کوزهی کهنه که به معنی روشنایی بود در خانه آنها پاشیده میشد. در زمان ساسانیان به جای آب سکههایی را درون کوزه میانداختند و آنرا از پشت بام به زمین پرتاب میکردند به منزلهی اینکه روزی و برکت برای آنان نازل شود.(7)
پا نوشتها و بن نوشتها :
1. از نوشتار «چارشنبه سوری در دو متن کهن» - رضا مرادی غیاث آبادی، تارنمای پژوهشهای ایرانی
2. تاریخ (مزارات) بخارا - ابوبکر محمدبن جعفر نرشخی - ترجمهی ابونصر قبادی - به کوشش تقی مدرس رضوی، بنیاد فرهنگ ایران، 1351، ص 37.
3. شاهنامهی فردوسی - تصحیح رستم علییف - انستیتوی خاورشناسی آکادمی علوم اتحاد شوروی، جلد هشتم، مسکو، 1970، ص 377 تا 379؛ بیت آخر به نقل از نسخهی دستنویس موزهی بریتانیا.
4. از نوشتار «چارشنبه سوری در دو متن کهن»
5. راهنمای زمان جشنها و گردهماییهای ملی ایران باستان - رضا مرادی غیاث آبادی، 1384.
6. چهارشنبه سوری - فرشته رفیع زاده، 1382. (با اندکی تخلص)
7. اصل و نسب و دینهای ایران باستان - عبدالعظیم رضایی چاپ سوم 1374.
8. جشنهای آتش - هاشم رضی چاپ سوم 1384.
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386
صد و هشتادمین سالروز جدایی ایالت قفقاز از پیکر ایران بزرگ

برخي نتايج عهدنامههاي گلستان و تركمانچاي:
1ـ مرزهاي شمالي ايران از درياي سياه و گرجستان به رودخانه ارس تغيير يافت.
2ـ اشغال 17 ولايت قفقازي ايران توسط روسيه، در كاهش اقتدار جهان اسلام مؤثر افتاد و ميليونها مسلمان ساكن در آن مناطق، تحت حاكميت روسيه مسيحي قرار گرفتند.
3ـ فرهنگ اسلامي و ايراني در قفقاز دچار ضايعات و خسارتهاي تاريخي شد، الفباي اسلامي (عربي و فارسي) ممنوع، حوزهها و مدارس علمي و ديني تعطيل شد و هزاران روشنفكر ديني، شاعر، نويسنده و بخصوص علماي قفقاز در معرض قتل و تبعيد و زندان قرار گرفتند. مساجد تخريب و تعطيل گرديد.
4ـ ميليونها قفقازي و بخصوص مسلمانان در دوره حاكميت كمونيستي به مدت هفتاد سال پشت پرده آهنين قرار گرفتند و روابط فرهنگي، سياسي و اقتصادي آنها با ايران (وطن اصليشان) و جهان اسلام قطع شد.
5ـ قفقاز جنوبي كه قبل از اشغال آن توسط روسيه و در دوره حاكميت ايران بر آن منطقهاي يكپارچه با اقوام و اديان و مذاهب مختلف بود، و شهرهايي مانند گنجه، تفليس، ايروان، نخجوان از مراكز مهم مدنيت اسلامي- ايراني و پايگاه معارف شيعي و شعر و ادب فارسي بودند، بعد از تحميل عهدنامههاي گلستان و تركمانچاي، يكپارچگي قفقاز جنوبي از بين رفت، جابجايي جمعيتي در آن صورت گرفت و علاوه بر پيدايش سه كشور كوچك و وابسته در آن، مناطقي مانند قرهباغ، آبخازيا و آجاريا نيز ادعاي استقلال دارند. از بين رفتن يكپارچگي قفقاز به بهاي جان و آوارگي ميليونها تن از اهالي تمام شده است.
6ـ اشغال 17 ولايت قفقازي ايران توسط روسيه، پديد آمدن دولتهاي كوچك و نوپا در منطقه بعد از فروپاشي شوروي نيز به ضرر جهان اسلام و به سود قدرتهاي استعماري و صهيونيسم جهاني است.
علاوه بر دولتهاي تفليس و ايروان كه مسيحي و ارمني هستند، حتي دولت باكو نيز كه بر منطقهاي مسلماننشين با اكثريت مطلق شيعه حاكم است، در مسير ترسيم شده از سوي غرب حركت ميكند و با رژيم صهيونيستي ارتباطي تنگاتنگ و فراگير دارد، به نحوي كه امروز باكو به يكي از مهمترين پايگاههاي صهيونيسم جهاني تبديل شده است.
موارد فوق، تنها گوشهاي از تبعات مصيبتبار عهدنامههاي گلستان و تركمانچاي است. دولتهاي كوچك و نوپايي كه بعد از فروپاشي شوروي در قفقاز جنوبي تشكيل شدهاند، براي استحاله شدن در غرب و نابودي فرهنگ اسلامي، تلاش ميكنند تاريخ واقعي منطقه را تحريف كرده و تاريخي تحريف شده براي آن جعل كنند. اين ميراثي است كه از روسها بر جاي مانده است. كمونيستها كه در تحريف تاريخ حد و مرزي نميشناختند، در نوشتهها و كتابهاي به اصطلاح تاريخي خود مدعي ميشدند كه مردم ايالتهاي قفقازي ايران داوطلبانه به روسيه ملحق شدهاند!؟
كمونيستهاي روس و رفقاي آنها در حزب كمونيست باكو كه به شدّت از تمايلات و احساسات ايرانگرايي و شيعي مردم مسلمان قفقاز نگران بودند، مبارزه فرهنگي گستردهاي را عليه اسلام و فرهنگ ايراني آغاز كردند و براي فريب نسلهاي جديد در ايران شمالي و قطع ارتباط مردم با گذشته و ميراث فرهنگي و تاريخي ايراني و اسلامي، مدعي شدند كه گويا با انعقاد عهدنامههاي گلستان و تركمانچاي، سرزمين اران (ايران شمالي با جمهوري آذربايجان بعدي!) به دو قسمت تقسيم شده و قسمتي از آن هنوز در ايران مانده است و بايستي آن ( آذربايجان ايران) را به شوروي ملحق كرد تا يك « جمهوري سوسياليستي آذربايجان شوروي» تشكيل شود. در راستاي اين هدف نيز در دورة جنگ دوم جهاني و اشغال آذربايجان ايران توسط ارتش شوروي، فرقهاي به نام « فرقه دمكرات آذربايجان» تشكيل شد كه البته اين طرح با شكست مواجه گرديد، اما حاكمان مسكو و خدمتگزاران آنها در باكو تلاش خود را براي فريب افكار عمومي مسلمان قفقاز (ايران شمالي) ادامه دادند و جعليات و تخيلات ذهني خود را به نام تاريخ وارد كتابهاي درسي و دانشگاهي و ... كردند. تحريفات و جعليات تاريخي در ايران كتابها به حدّي است كه تاريخ پژوهان مستقل را به حيرت وا ميدارد.با فروپاشي شوروي و پيدا شدن دولت باكو كه حدود 17 سال از شناخته شدن آن در سازمان ملل ميگذرد، اين دولت در رديف دولتهاي متحد آمريكا و اسراييل قرار گرفت و مبارزه با اسلام و فرهنگ اسلامي- ايراني، گستردهتر از دوره شوروي تداوم يافت.
به بيان روشن، همچنانكه باكو در دوره شوروي به عنوان يك پايگاه ضدايراني مورد استفاده حاكمان مسكو بود، بعد از فروپاشي شوروي، اين پايگاه به تصرف حاكمان واشنگتن و صهيونيسم جهاني درآمد. امروز در كتابهاي درسي دولت باكو، تحريفات و جعليات و تخيلات تاريخي با جهتگيري ضداسلامي و ضدايراني به نام «تاريخ آذربايجان!» به دانشآموزان و دانشجويان آموخته ميشود. دامنه اين تحريفات به حدي گسترده است كه بسياري از دانشجويان و دانشآموزان نميدانند كه نظامي گنجوي و خاقاني شرواني اشعار خود را به زبان فارسي سرودهاند زيرا ترجمههايي خام از اشعار اين بزرگان به زبان آذري، به عنوان شعرهاي نظامي و خاقاني وارد كتابهاي درسي شده است! حتي بسياري نميدانند كه تا قبل از انعقاد عهدنامههاي ننگين گلستان و تركمانچاي، ايالتهاي گنجه و باكو و نخجوان و... بخشي از خاك ايران بوده است زيرا تحريفات و جعليات تاريخي جديد ميگويد كه دولت باكو و يا «دولت آذربايجان!» چند هزار سال سابقه دارد! در اين تحريفات و جعليات شگفتانگيز، دولت صفوي و پادشاهاني چون شاه اسماعيل صفوي و شاه عباس كبير هم «دولت آذربايجان و پادشاهان آذربايجان!» داشته ميشوند و حتي اخيراً انستيتوي تاريخ آكادمي علوم باكو نقشه جغرافيايي منتشر كرده و سرزمين ايران در عهد صفوي و شهرهايي چون اصفهان و شيراز و ... را هم بخشي از «آذربايجان تاريخي!» معرفي كرده است!اينها همه حاكي از آن است كه نه تنها دولت 17 ساله باكو، بلكه برخي دولتهاي ديگر مانند امريكا و اسراييل نيز به شدت از «آگاهي مردم ايران شمالي از گذشته تاريخيشان» نگران هستند و با پنهان كردن واقعيتهاي صدها ساله تاريخي در زير انبوهي از دروغهاي تبليغاتي و نظريهپردازيهاي شيطاني، ميكوشند «هويتي جعلي، غيرايراني و حتي غيراسلامي» براي مسلمانان قفقاز جنوبي بخصوص مردم ايران شمالي تعريف كنند.
در چنين وضعيتي، دستگاههاي فرهنگي و رسانهاي ايران، بخصوص رسانههاي دولتي سكوت كردهاند، درسالگرد انعقاد عهدنامه شوم تركمانچاي كه جدايي بخشهاي مهمي از كشورمان با آن رقم خورد، در حالي كه دستگاههاي دولتي باكو فعاليت خود را در تكرار تحريفات تاريخي و تبليغات عليه تماميت ارضي ايران افزون تر كردهاند، دستگاههاي فرهنگي و رسانهاي دولتي ما و بخصوص صدا و سيما، حتي در استانهايي مانند اردبيل و آذربايجان شرقي و آذربايجان غربي از كنار اين فاجعه تاريخي (عهدنامه تركمانچاي) با سكوت و بيتفاوتي ميگذرند. در كنار سكوت و بيتفاوتي دستگاههاي فرهنگي و رسانهاي دولتي و صدا و سيما، بيان اين واقعيت ضروري است كه ملت ايران و بخصوص آذربايجانيها، هرگز اين فاجعه تاريخي را فراموش نكردهاند و نويسندگان، تاريخ پژوهان، روزنامهنگاران و شاعران مستقل همواره به ياد سرزمين قفقازي ايران بوده و در اين راستا كتابها و مقالات و شعرهاي فراواني منتشر كردهاند. گويي «حركت آزاديبخش ايران شمالي» از درون همين فعاليتهاي مردمي سربرآورده است كه روشنفكران آذري در ايران و قفقاز رهبري اين حركت فرهنگي را برعهده دارند. شايد تا مدتي قبل از فروپاشي شوروي، كمتر كسي تصور ميكرد كه روزي اين دولت قدرتمند و اشغالگر فرو خواهد ريخت و سرزمينهاي قفقازي ايران از حاكميت آن رها خواهد شد. اما اين اتفاق مبارك رخ داد. روزي نيز خواهد رسيد كه آمريكا و اسراييل نيز مانند شوروي از هم خواهد پاشيد و آن روز، فصل تازهاي در حيات قفقاز و ايران آغاز خواهد شد وسرزمينهاي اشغالي ايران در قفقاز، آزادي را بازخواهد يافت.
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386
بيانيه فرهنگيان افغانستان مقيم ايران عليه فارسي ستيزي
گروهي از فرهنگيان افغان مقيم ايران، در انتقاد به سياست فارسي ستيزي دولت افغانستان در بيانيهاي نوشتند:
زبان فارسي دري، زبانِ دوم جهان اسلام است، با دامنه گسترده تاريخي و جغرافيايي. اين زبان، در روزگاران نه چندان دور، از نواحي چين تا آسياي صغير و از شبه قاره هند تا ماوراءالنهر كاربرده داشته و آثار علمي و ادبي گرانباري در آن پديد آمده است كه شماري از آن اعتبار جهاني دارد. در اين ميان، نقش افغانستان و مردم آن در رشد و گسترش اين زبان، قابل توجه و گاه تعيينكننده بوده است. اين كشور در چندين دوره تاريخي، مهمترين كانون زبان فارسي دري به شمار ميآمده است.
بسياري از اقوام غيرفارسيزبان، به سبب آميزش با مردم اين سامان، زبان فارسي را آموخته و در مواردي، خدمات شايستهاي بدان كردهاند. به طور ويژه بايد به بعضي زمامداران و اديبان پشتونتبار كشور اشاره كرد، همچون تيمورشاه دراني، مهردلخان مشرقي، عايشه دراني، محمود طرزي، عبدالحي حبيبي و عبدالله افغانينويس. با اين حال، دريغ كه از نزديک به نيم قرن پيش، به سبب عواملي كه بر كسي پوشيده نيست، از سوي گروهي از اهالي سياست و فرهنگ مملكت، تلاشهايي براي تضعيف زبان فارسي دري صورت گرفته است. اين تلاشها در دوره تاريخي حاضر نيز ادامه دارد، زماني كه مردم افغانستان به همدلي و همراهي بيشتر نياز دارند.
1. يك تلاش اين گروه، تفكيك دو نام اين زبان، يعني «فارسي» و «دري» از همديگر است، تا هم ميان يكصد ميليون گوينده اين زبان در جهان امروز فاصله بيندازند و هم بدين بهانه كه بعضي واژگان، فارسي و برخي درياند، دست فارسيزبانان افغانستان را از بخشي از ذخاير اين زبان، كوتاه سازند. اين در حالي است كه همه متون معتبر علمي و ادبي، بر يگانگي اين زبان گواهي ميدهد و حتي بسياري از مردم افغانستان، هماكنون كلمه «فارسي» را به كار ميبرند. بگذريم از اين كه به استناد شواهد و اسناد تاريخي، اين زبان تا نيم قرن پيش، در افغانستان نيز «فارسي» ناميده ميشده است.
2. دستاويز ديگر، مفهومي به نام «زبان ملّي» است و اين باور نادرست كه زبان ملّي بايد آميزهاي از زبانهاي رايج در كشور باشد. اينان بدين بهانه كه بايد امور اداري مملكت مختل نشود، واژگان غيرفارسي را بر فارسيزبانان افغانستان تحميل ميكنند، در حالي كه وقتي در قانون اساسي مملكت، وجود دو زبان رسمي پذيرفته شده است، هر يك از اين زبانها بايد بتواند نظام اصطلاحات اداري و حقوقي خاص خود را داشته باشد.
3. كوشش ديگر اين گروه، مرز كشيدن در ميان همزبانان و بيگانه دانستن آن بخش از واژگان فارسي است كه در ميان فارسيزبانان خارج از افغانستان رايج است، در حالي كه اينها جزء منابع داخلي زبان فارسي به شمار ميآيد. بدين ترتيب، مردم افغانستان، ناگزير از بسيار واژگان و تركيبهاي كارآمد، زيبا و بامعني محروم ميشوند، فقط به اين دليل كه كساني در جايي ديگر آنها را به كار بردهاند. حاصل اين سياست آن ميشود كه فارسيزبانان اين كشور در موارد بسياري براي بهسازي زبان خويش با استفاده از منابع همين زبان، دچار محدوديت يا محروميت شوند. اين در حالي است كه قانون اساسي افغانستان وظيفه تلاش براي رشد زبانهاي ملّي كشور را بر دوش دولت نهاده است. ديگر پيآمد نامطلوب اين رويه، كه هماكنون نشانههاي خود را آشكار كرده است، ايجاد عصبيت، بدبيني و نامهرباني ميان مردمي است كه قرنها برادروار در كنار هم زيستهاند.
توبيخ بعضي از دستاندركاران راديو و تلويزيون بلخ به اعتبار كاربرد واژگاني همچون «دانشگاه»، «دانشكده» و «دانشجو»؛ تغيير نام «نگارستان ملّي» به «گالري ملّي»؛ تغيير لوحههاي بعضي از ادارات دولتي و زدودن كلمات فارسي از آنها؛ تفكيك مكاتب پشتوزبان و فارسيزبان از همديگر و امثال اينها كه در ماههاي اخير رخ داده، نشانههايي است از اقدامهايي كه با چنين دستاويزهايي صورت گرفته و البته در هيچيك از آنها، نظر كارشناسان زبان فارسي و پشتو ملاك عمل دانسته نشده است.
ما امضاكنندگان اين بيانيه، به دولت افغانستان و نهادهاي رسمي آن، نسبت به خطري كه زبان فارسي افغانستان و فراتر از آن، وحدت ملّي كشور را تهديد ميكند، هشدار ميدهيم و تقاضامنديم رويهاي را پيش گيرند كه هم زمينه بهسازي و تقويت زبانهاي ملّي كشور فراهم شود و هم ميان اهالي زبانهاي مختلف، بدبيني و ناهمدلي پديد نيايد.
به يقين، زبان فارسي در افغانستان، ريشهاي محكمتر از آن دارد كه بدين بادها از جاي درآيد و تجربه پنجاه سال اخير هم اين را نشان ميدهد. خواسته ما اين است كه نهادهاي دولتي، امكانات مادي و معنوي کشور را كه بايد صرف بهسازي زبانهاي ملّي شود، مصروف اين چالش بيهوده نسازند و به جاي ضربه زدن بر پيكره اين زبانها، به فكر چارهجويي آسيبهايي باشند كه همه زبانهاي رايج در كشور را تهديد ميكند.
2- خانه ادبيات افغانستان
3- شوراي نويسندگان مجلههاي «خط سوم» و «فرخار»
4- مجمع فرهنگي دانشجويان افغانستان
5- كانون تحصيل كردگان افغانستان
6- خانه كودك افغانستان
7- شوراي سرپرستي مدارس خودگردان مهاجرين
8- مكتب القرآن طه، مهاجرين مقيم تهران
9- موسسه فرهنگي همبستگي مردم افغانستان
10- انجمن فرهنگي و هنري «سايهبان آبي»
11- خبرگزار آتيبان
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386
از اشعار شاعر بزرگ ایرانی شهریار در ضدیت با افکار مالیخولیایی پان ترکها

روز جانبازيست اي بيچاره آذربايجان
سر تو باشي در ميان هر جا که آمد پاي جان...
اي که دور از دامن مهر تو نالد جان من
چون شکسته بال مرغي در هواي آشيان..
تو همايون مهد زرتشتي و فرزندان تو
پور ايرانند و پاک آيين نژاد آريان
اختلاف لهجه، مليت نزايد بهر کس
ملتي با يک زبان کمتر به ياد آرد زمان
گر بدين منطق تو را گفتند ايراني نه اي
صبح را خواندند شام و آسمان را ريسمان !
بيکس است ايران . به حرف ناکسان از ره مرو
جان به قربان تو اي جانانه آذبايجان....
با خطي برجسته در تاريخ ايران نقش بست
همت والاي سردار مهين ستارخان
اين همان تبريز کامثال خياباني در او
جان برافشاندند بر شمع وطن پروانه سان...
اين همان تبريز کز خون جوانانش هنوز
لاله گون بيني همي رود ارس. دشت مغان.....
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386
گرامی باد نام و یاد شیر دره پنجشیر و افتخار آریایی احمد شاه مسعود شهید

سه شنبه چهاردهم اسفند 1386
کوروش بزرگ از دیدگاه امامعلی رحمان رییس جمهور تاجیکستان

زیارت آرامگاه کوروش بزرگ در پاسارگاد برایم لحظه ای هیجانبخش وفراموش ناپذیر بود. افتخار از آن داشتم که قدمجای این سیاستمدار عاقل و زیرک ،پیرو علم و حکمت ،راستی و عدالت ،سازندگی و آبادانی قدمگاه مبارک نیاکان ماست.
دوشنبه سیزدهم اسفند 1386
سکه های زیبای ساسانی




دوشنبه سیزدهم اسفند 1386
...عرصه سیمرغ نه جولنگه توست
خنده دار می نویسد و مضحک.اگر بتوان شلغم را به طلا تبدیل کرد بی شک می توان اراجیف خنده دار وی را نیز از نظر علمی اثبات کرد.دروغ که مالیات ندارد.جک و لطیفه هم در برابر این نظرات کارشناسی !! کم می آورند برای خنداندن خلایق!ولی جای امید دارد این مرد.اگر همین جور پیش برود در جوک سازی دست برنارد شاو فقید را می بندد.باور نمی کنید ؟؟پس واجب شد که نمونه ای از تراوشات گهرررربار این یگانه دوران را بیاورم.چند خط زیر را بخوانید و حال کنید.اگر خوشتان آمد یک احسنت به روان جناب استاد استادان!! ختم طنازان و لطیفه سازان حضرت دوکتوررر پورپیرار نثار کنید.برایشان در زمینه طنزپردازی و (تجزیه پردازی) آرزوی... داریم.(خودتان بعد از خواندن متن زیر جای سه نقطه را پر کنید.)
« هنوز در ایران و جهان چیزی که تسلط و یا حتی موجودیت « امپراتوری هخامنشیان» و یا تمدن آنها را اثبات کند، نیافته ایم. کلمه به کلمه اینگونه ادعاهای قهوه خانه ای و حداکثر ژرنالیستی باطل و نشت کرده از تلقینات حافظ منافع کلیسا و کنیسه است.»
( دوشنبه 20 شهریور 1385 ساعت 8:12 ، توسط ناصر پورپیرار-نقل از سایت ایشان )
دوشنبه سیزدهم اسفند 1386
روشنفكران باکو خواستار به رسميت شناختن زبان فارسی در کشور خود خوانده آذریایجان ( استان قفقاز ایران ) شدند
جمعي از روشنفكران باکو طي نامه سرگشادهاي به مجلس ملی باکو خواستار به رسميت شناختن زبان فارسی به عنوان زبان رسمي كشور شدند.دراين نامه كه به امضاي صدها تن رسيده، آمده است كه اگر چنين گامي اكنون برداشته نشود، فردا ممكن است خيلي دير باشد.این نامه توسط روشنفکران تالش ، لزگ ، تات ، کرد و حتی برخی روشنفکران آذری امضا شده است .روشنفكران مزبورهشدار ميدهند كه در غير اين صورت، ممكن است اختلافات قومي عميقتر و كشور نيز تجزيه شود.(روزنامه باكو خبر ـ 06/11/86)
دوشنبه سیزدهم اسفند 1386
وصیت نامه داریوش بزرگ

اينک که من از دنيا ميروم بيست و پنج کشور جزو امپراطوري ايران است و در تمام اين کشورها پول ايران رواج دارد و ايرانيان در آن کشورها داراي احترام هستند و مردم کشورها نيز در ايران داراي احترام مي باشند .
جانشين من خشايارشاه بايد مثل من در حفظ اين کشور بکوشد و راه نگهداري اين کشورها اين است که در امور داخلي آنها مداخله نکند و مذهب و شعائر آنها را محترم بشمارد .
اکنون که من از اين دنيا ميروم ، تو دوازده کرور زر در خزانه سلطنتي داري و اين زر يکي از ارکان قدرت تو ميباشد . زيرا قدرت پادشاه فقط به شمشير نيست ، بلکه به ثروت نيز هست . البته به خاطر داشته باش که تو بايد به اين ثروت بيفزايي نه اينکه از آن بکاهي .
من نميگويم که در مواقع ضروري از آن برداشت نکن زيرا قاعده اين زر در خزانه اين است که در هنگام ضرورت از آن برداشت کنند . اما در اولين فرصت آنچه از خزانه برداشتي به آن برگردان .
مادرت آتوسا بر من حق دارد . پس پيوسته وسايل رضايت خاطرش را فراهم کن .
ده سال است که من مشغول ساختن انبارهاي غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن اين انبارها را که با سنگ ساخته ميشوند و به شکل استوانه هستند در مصر آموخته ام و چون انبارها پيوسته تخليه مي شوند حشرات در آن به وجود نمي آيند و غله در اين انبارها چند سال ميماند بدون اينکه فاسد شود و تو بايد بعد از من به ساختن انبارهاي غله ادامه دهي تا اينکه همواره آذوقه دو يا سه سال کشور در انبار هاموجود باشد و هر ساله بعد از اينکه غله جديد به دست آمد از غله موجود در انبارها براي تأمين کسري خواربار استفاده کن و غله جديد را بعد از اينکه بوجاري شد به انبار منتقل نما و به اين ترتيب تو هرگز براي آذوقه در اين مملکت دغدغه نخواهي داشت ولو دو يا سه سال پياپي خشکسالي شود . هرگز دوستان و نديمان خود را به کارهاي مملکتي نگمار و براي آنها همان مزيت دوست بودن با تو کافيست چون اگر دوستان و نديمان خود را به کارهاي مملکتي بگماري و آنها به مردم ظلم کنند و استفاده نامشروع نمايند ، نخواهي توانست آنها را به مجازات برساني چون با تو دوست هستند و تو ناچاري که رعايت دوستي بنمايي .
کانالي که من مي خواستم بين شط نيل و درياي سرخ به وجود بياورم . هنوز به اتمام نرسيده و تمام کردن اين کانال از نظر بازرگاني و جنگي خيلي اهميت دارد و تو بايد آن کانال را به اتمام برساني و عوارض عبور کشتي ها از آن کانال نبايد آنقدر سنگين باشد که ناخدايان ترجيح بدهند که از آن عبور نکنند . اکنون من سپاهي به طرف مصر فرستادم تا اينکه در اين قلمرو ايران ، نظم و امنيت برقرار کند ، ولي فرصت نکردم سپاهي به يونان بفرستم و تو بايد اين کار را به انجام برساني . با يک ارتش نيرومند به يونان حمله کن و به يونانيان بفهمان که پادشاه ايران قادر است مرتکبين فجايع را تنبيه کند .
توصيه ديگر من به تو اين است که هرگز دروغگو و متملق را به خود راه مده . چون هر دوي آنها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغگو را از خود دور نما . هرگز عمال ديوان را بر مردم مسلط نکن براي اينکه عمال ديوان بر مردم مسلط نشوند براي ماليات قانوني وضع کردم که تماس عمال را با مردم خيلي کم کرده است و اگر اين قانون را حفظ کني عمال حکومت با مردم زياد تماس نخواهند داشت .
افسران و سربازان ارتش را راضي نگهدار و با آنها بدرفتاري مکن . اگر با آنها بدرفتاري کني آنها نخواهند توانست معامله متقابل کنند اما در ميدان جنگ تلافي خواهند کرد ولو به قيمت کشته شدن خودشان باشد و تلافي آنها اينطور خواهد بود که دست روي دست ميگذارند و تسليم مي شوند تا اينکه وسيله شکست خوردن تو را فراهم نمايند .
امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنويسند . تا اينکه فهم و عقل آنها بيشتر شود و هر قدر که فهم و عقل آنها بيشتر شود ، تو با اطمينان بيشتر مي تواني سلطنت کني . همواره حامي کيش يزدان پرستي باش اما هيچ قومي را مجبور نکن که از کيش تو پيروي نمايد و پيوسته به خاطر داشته باش که هرکس بايد آزاد باشد که از هرکس که ميل دارد پيروي نمايد .
بعد از اينکه من زندگي را بدرود گفتم بدن من را بشوي و آنگاه کفني را که خود فراهم کرده ام بر من بپيچان و در تابوت سنگي قرار بده و در قبر بگذار . اما قبرم را که موجود است مسدود نکن تا هر زمان که مي تواني وارد قبر شوي و تابوت سنگي مرا در آنجا ببيني و بفهمي من که پدر تو و پادشاهي مقتدر بودم و بر بيست و پنج کشور سلطنت ميکردم مردم و تو نيز مثل من خواهي مرد زيرا سرنوشت آدمي اين است که بميرد . خواه پادشاه بيست و پنج کشور باشد يا يک خارکن و هيچ کس در اين جهان باقي نميماند . اگر تو هر وقت که فرصت به دست مياوري وارد قبر من شوي و تابوت را ببيني غرور و خود خواهي بر تو غلبه نخواهد کرد. اما وقتي مرگ خود را نزديک ديدي بگو که قبر مرا مسدود نمايند و وصيت کن که پسرت قبر تو را باز نگهدارد تا اينکه بتواند تابوت حاوي جسد تو را ببيند .
زنهار ، زنهار . هرگز هم مدعي و هم قاضي نشو . اگر از کسي ادعايي داري موافقت کن يک قاضي بيطرف آن ادعا را مورد رسيدگي قرار بدهد و راي صادر بنمايد . زيرا کسي که مدعي است اگر قاضي هم باشد ظلم خواهد کرد .
هرگز از آباد کردن دست برندار . زيرا اگر دست از آباد کردن برداري کشور تو رو به ويراني خواهد گذاشت . زيرا قاعده اين است که وقتي کشوري آباد نمي شود به طرف ويراني مي رود . در آباد کردن، حفر چاه و احداث جاده و شهرسازي را در درجه اول اهميت قرار بده . عفو و سخاوت را فراموش نکن و بدان که بعد از عدالت برجسته ترين صفت پادشاهان عفو است و سخاوت . ولي عفو موقعي بايد به کار بيفتد که کسي نسبت به تو خطايي کرده باشد و اگر به ديگري خطايي کرده باشد و تو خطا را عفو کني ،ظلم کرده اي زيرا حق ديگري را پايمال نموده اي .
بيش از اين چيزي نميگويم و اين اظهارات را درحضور کساني که غير از تو در اينجا حاظر هستند کردم تا اينکه بدانند قبل از مرگ من اين توصيه ها را کردم و اينک برويد که مرگم نزديک شده است .
دوشنبه سیزدهم اسفند 1386
۱۴ اسفند زادروز دکتر محمد مصدق پیشوای نهضت ملی ایران گرامی باد



