تبليغاتX
::::::::::.. آریا زمین ..::::::::::

یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386

 
 نكته ها و تازه هاى فرهنگى و تاريخى از دوشنبه ، بخارا ،
سمرقند و ...
رحیم مسلمان قبادیانی
 


در معرفىِ علامه صدرالدين عينى بخارايى (1333 /1954 ش ـ 1878 م/ 1257 ش)همين سخن كافى است كه: وى در تاريخ ادبياتِ كهن و غنىِ فارسىِ تاجيكى، سر حلقه‏اى درمرحله كنونىِ آن مى‏باشد؛ و ازبك‏ها نيز او را يكى از بنيانگذارانِ ادبياتِ نوينِ خود مى‏دانند. واما خدمتى بى‏نظير عينى تابشى سياسى دارد، يعنى وى از تجربه‏هاى تلخ تاريخى دريافت كه‏باخته‏هاى سياسى را تنها با شمشير فرهنگ مى‏توان جبران كرد. و در سمرقند (كه بر اثر «تبرتقسيم» در سال 1924 م/ 1303 ش در هيأتِ جمهورى سوسياليستى ازبكستان مانده بود)سكونت ورزيد، از كاغذ و قلم تا حدّ امكان سود جُست، از همان جا بر محيط علمى و فرهنگىِ‏تاجيكستان رهبرى كرد. اگر سمرقند ميان شهرهاى برون مرزى تاجيكان، هويت ملّىِ خود را بهترنگاه داشته است، بيش از همه و پيش از همه به شرافت علامه عينى بوده است.

صدرالدين عينى بخارايى

 

شناختى از ايشان در ايران گرامى نيز موجود است. شادروان سعيد نفيسى سخنان گرمى‏درباره عينى گفته، نقدى دلنشين به تذكره «نمونه ادبيات تاجيك» به چاپ رسانده است. استادعلى اصغر حكمت قطعه‏اى در 15 بيت به او بخشيده، از جمله مى‏گويد:

«همسايه زهمسايه بسى پند بگيرد

 

انگور زانگور همى بند بگيرد»

 

آرى، مثل است اين به مردم تاجيك‏

 

از هر مثلى اهل ادب پند بگيرد

 

هر جانور و سنگ و درختى كه به گيتى‏ست‏

 

صد پند از آن مرد خردمند بگيرد...

استاد عينى نيز با قطعه‏اى در 19 بيت در همان وزن و رديف، ولى قافيه‏اى ديگر، پاسخ گفته‏كه چهار بيتِ پايانى اين است:

دانشورِ بى‏مثل ـ على‏اصغر حكمت‏

 

حكمت سزد از دانش ِ او رنگ بگيرد

 

«اصغر» بُوَدَش نام، ولى معنىِ اكبر

 

در خويش چو آغوشِ خِرَد تنگ بگيرد

 

الماس اگر چند بُوَد خُرد به ظاهر

 

آبِ رُخِ ياقوتِ گران سنگ بگيرد

 

عينى شرفى يابد اگر از سر الطاف‏

 

جَوْ سنگِ وى آن دوست به پاسنگ بگيرد

روانشاد استاد پرويز ناتل خانلرى سال 1323 ش در شماره هشتم مجلّه«سخن» او را در پهلوى امير خسرو، خواجه حسن، حكيم نظامى، اقبال لاهورى ياد كرده بود.سال 1361 ش شادروان سعيدى سيرجانى در سبك او بيهقى را شناخت و «يادداشت‏ها» را به‏چاپ رساند كه اهل سخن‏شناس ِ اين مرز و بوم خوش پذيرفتند. و اما حالا مراد نشان دادنِ‏شناختِ عينى در ايران نيست(1)، بلكه معرّفىِ يك كتابِ تازه يافت شده اوست.

بزرگترين خدمتى كه علامه عينى انجام داده و جايگاه و مرتبه بلندى پيدا كرده است، به‏اعترافِ پژوهشگرانى مانند: يوسف براگينسكى، محمدجان شكورى، صاحب تبروف، خدايى‏شريف‏وف، و...، در راهِ بيدارى و خودآگاهى مردم بوده است. بر اين هدفِ والا، وى با راه‏هاى‏گوناگون، چنانچه: تأسيس مكتب جديد و تدريس، تأليف كتاب درسى، سرودن شعر، نوشتن‏مقاله و خطابه، داستان كوتاه و بلند موفق گرديده است. با تأكيد بايد گفت، عنوان عالىِ قهرمان‏تاجيكستان كه پس از كسبِ استقلال جمهورى بنياد يافت و در وهله نخست به استاد داده شد،حقِ حلالِ او بود.

جايگاه استاد عينى در تاريخ ادبيات نوين تاجيك از راه نثر ادبى ميسّر شده است. اما روشن‏است كه نثر بديعى در بطن خود گِرِهى نيز دارد: آن حقيقت كه قلمداد مى‏شود، مى‏تواند ساخته وپرداخته (به نيروى تخيّل نويسنده)، يعنى به دور از حقيقت واقعى باشد. البته، در مورد استادعينى كه اغراض مدنى خود را از طريق نوشته‏هاى فراوان علمى، بويژه رساله‏هاى «تاريخ اميران‏منغيتيه بخارا» «تاريخ انقلاب بخارا»، «مختصر ترجمه حال خودم» به ثبوت رسانيده است، هيچ‏شكّ و ترديدى جاى ندارد. عينى با نظر داشتِ محيط زندگى خود قلم به دست گرفته است، نه بربال خيال نشسته، از آسمان فرود آمده است. كتابى تازه يافت شده عينى 84 سال قبل نوشته شده‏است، همين نتيجه را به خوبى تأييد مى‏نمايد.

امير عالم‏خان منغيت، به دنبال انقلاب روسيه و بر اثر فشار فتنه‏گران، اعلاميه‏اى درباره‏اصلاحات جامعه بخارا پخش نمود. به شادمانى اين «اصلاحات» ترقى‏خواهان بخارا خواستندنمايشى بر پا كنند، با برداشتنِ پرچم. عينى با آن فراستى كه داشت، دريافت: اين اعلاميه نيرنگى‏بيش نيست، مى‏خواهند همه اصلاح‏طلبان را شناسايى و دستگير كنند. وى در دماغ خود دودى‏را از فتنه‏اى خونين احساس مى‏كرد. و خواست مانع از نمايش شود، اما فعالانِ نمايش: منظم،فيض‏الله خواجه، و... كه سخت تحريك شده بودند، به مصلحت گوش فرا ندادند. نمايش بر پاشد و از طرف دولت و عده‏ايى متعصّب بى‏رحمانه سركوب گرديد. عينى را، اگرچه در تظاهرات‏حاضر نشد و در مدرسه «كوكلتاش» در حجره خود حضور داشت، آمدند و بردند؛ 75 شلاق‏زدند؛ به زندان انداختند؛ روشنفكران سمرقند و كاگان فشار بر سفارتخانه روسيه آوردند؛ و درحالى نيم جان آزاد شد. وى 52 روز در بيمارستان كاگان تحت جراحى و مداوا قرار گرفت؛دوستش، شاعر ميرزا نذرالله را از دست داد؛ پس از مرخصى از بيمارستان، سمرقند رفت وهمانجا ماندگار شد، تقريباً تا پايان عمرش.

عينى، چه در بيمارستان كاگان و چه بعد از آن، همه رُخدادها را، از جمله اين سخت‏ترين ستم‏را در حقش روا ديدند، در كوره انديشه خود تكرار و بتكرار بررسى و ريشه‏يابى نمود، و درحاصل كتابى نوشت (در سال 1918 م/ 1297 ش) با نام: «تاريخ اصول صوتيه و انقلاب فكرى‏در بخارا».

اين كتاب پژوهشى است صِرف مُستند، درباره تاريخ انقلاب فكرى در بخارا. يا شايد بهتر كه‏گفته شود: يادداشتى‏ست سراسر مُستند، همراه با نتيجه‏گيرى‏هاى مدلّل، در موضوع مذكور.

عينى كه شاگرد ذكى و كوشاى مكتبِ معارف‏پرورىِ علامه احمدمخدوم دانش بود، بهترين‏راهِ بيدارىِ مردم را در مكتب و سواد و مدرسه ديد. و همراه با يارانش: ميرزا عبدالواحد منظم،حامد خواجه مهرى و ديگران، دريافتند كه سبك كهنه سوادآموزى نتيجه‏اى دلخواه در پى ندارد،آنچه دارد، همه منفى‏ست: ذهن را مى‏كاهد، شوق را مى‏كُشد، رغبت را نابود مى‏كند، عمر را بر بادمى‏دهد. حاصلِ تحصيلِ ساليانِ دراز همين است كه شاگرد متنِ آشنا را خوانده مى‏تواند، امانوشته نمى‏تواند... و روشنفكران در پى مكتب نو شدند ـ مكتبى كه در ظرف يك ـ يك و نيم‏ماه، شاگرد هم خوانده و هم نوشته مى‏تواند.

چنين مكتب را براى نخستين بار «در سنه 1321 هجرى، 5 ربيع الاولى در سمرقند»،روشنفكر شناخته تاجيك ملا عبدالقادر شكورى تأسيس داده بود؛ پس از 5 سال، در بخارا،«در سنه 1326 هجرى، دهم ماه شوال در گذرِ دروازه سلاخ‏خانه، به زير اداره ميرزا عبدالواحدمنظم در خانه ميرزاى مذكور اول بار به زبان فارسى براى اطفالِ بخارا، «بسم‏الله» گفته، مكتب‏اصول صوتيه گشاده شد».

اما تلاش‏هاى تجددگرايانه عينى و يارانش به مخالفتِ بسيار سختِ معلمان و مكتب دارانِ‏كهنه‏پرست رو به‏رو شد، و مكتب سرانجام بسته گرديد...

در تفاوت با بعضى از كشورهاى خاورزمين، چنانچه ايران، روشنفكران بخارا، بنابر عدمِ‏ارتباط با دنياى بيرون، همه بدون استثنا روحانى بودند، و عينى نيز از جمله آنها بود. و اما اين‏گروهِ روحانيان، در پيشرفت فرهنگى و سياسى و اقتصادى بخارا، نشرِ معارفِ اسلامى را ازعوامل اصلى مى‏دانستند و از همين سبب مى‏خواستند كه سايه جهل و تعصّب هر چه زودتر ازفراز بخاراى شريف پراكنده شود.

اوضاع و احوال فرهنگى و اجتماعى بخارا را در ابتداى سده بيستم ميلادى از همين يك تكّه‏نيز مى‏توان تصوّر كرد: «عاقبت در حواشى خوانى چنان غلّو رفت كه متون بالكليّه از ميان بيرون‏شد. آخر، تمام خواندنِ شرح‏هاى معروف، مثل شرح ملاّ، شرح عقايد نسفى، شرح عقايدعضوى، شرح تهذيب، شرح حكمت العين نيز ترك شده، در ظرف 18 يا 20 سال تحصيل، عمرطلبه به خطبه و بحثِ مجد كتاب‏هاى مذكور صرف مى‏شدگى شد. حاضر، كار به جايى انجام‏يافته كه خود كتاب‏هاى مذكور هم نيست و نابود شده، به نامِ «مجموعه» قدرى از خطبه وحاشيه‏هاى كتاب‏هاى مذكور جمع كرده طبع نموده‏اند. طلبه نيز به خرسندىِ تمام به‏همين«مجموعه» ـ ها قناعت كرده، در 18 يا 20 سال درس را ختم مى‏كنند. آنانى كه در بخارا مفتى، يادر قصبه‏اى رئيس مى‏شدند، اكثراً بعد از رسيدن به اين منصب‏ها چون كه «محضرت» ـ را يافته،از نظر گذرانده، به حوادثِ وارده فتوى مى‏دهند. بعضى از ايشان به نوشته‏جات محرران، يعنى‏كاتبان فتوا اكتفا كرده مُهر و امضا مى‏نمايند. آنانى كه جسورتر هستند، كاغذِ سفيد را مُهر كرده به‏محرر مى‏سپارند. محرر به دلخواهِ خود فتوا نوشته به مستفتيان مى‏دهد (بعض علما كه محضْ به‏خواهش تديّن و رسائل شرعى عمر صرف مى‏كنند، از اين جمله مُستثنى‏اند. ليكن ايشان دركمالِ اقليّت و هميشه در اين علماى معروف، سرپست و منفورند. بسيار واقع شده است كه‏علماى حقانى را علماى معروف در مسئله‏هاى موافقِ رأى خودهاشان به تهديدِ قتل، غارت،نفى، مُهر و امضا كنانده‏اند). به اصل بصيرت پُر واضح است كه به شهرى كه احوال علمى به اين‏درجه افتاده باشد؛ طلبه از دست همين فرقه تربيت يابند؛ عوام ايشان را صاحب شريعت و حامىِ‏اعتقاد كُنند؛ ايشان در هر كار به نام دين‏دارى و شريعت مدارى مداخله نمايند؛ حكومت به ايشان‏حامى، بلكه تابعِ محض باشد، پس احوالِ آن شهر چه خواهد شدن! به نام شريعت چه بازيچه‏هاكه به كار خواهد نرفت! به شريعتِ نبوى و به دين مقدس اسلام چه استهراها نخواهند كرد!»

عينى اين پيش‏بينى، اين سخن‏هاى هشدار دهنده را در جمادى الاولى 1336 هجرى قمرى(فورويه 1918 م) نوشته است. با گذشتِ سى ماه از آن تاريخ چه شد؟ ـ به همگان معلوم است:بخاراى شريف يك لُقمه خام شد در كام بلشويك‏هاى روسيه.

از شمار ارزش‏هاى فراوان علمى و تاريخىِ كتاب تازه يافت شده استاد عينى، تنها به يكى‏اشاره مى‏شود: به ماجراى شيعه و سنّى كه در زمان حكومت اميرعبدالاحدخان(2) در شهر بخارادرگرفت. درباره اين فاجعه خبر و تفسيرهاى گوناگون به قلم داده‏اند. و اما عينى كه حادثه را از نزديك مشاهده كرده است، هم خبرى مفصّل و معتمد درج نموده و هم ريشه‏هاى اصلى و فرعى‏آن را نشان داده است: در روز شنبه، دهم محرم الحرام سال 1328 هجرى قمرى ايرانيان وشبعه‏يان بخارا مراسم سوگوارى داشتند و جمعى از طلاب تاشكندى و فرغانگى و بعضى ازاهالى بخارا نيز در حال تماشا بودند. هنگام عزادارى، يكى از طلبه فرغانگى خوددارى رافراموش كرد و خنديد، و اوباش ِ شيعيان او را زدند، و فتنه درگرفت. عينى علت‏هاى آشكار ونهان اين فاجعه ناخوش را، بى‏طرفانه برشمرده، و از جمله گفته است: «7 ـ زياده متعصّب بودن‏علما و طلبه شيعه و سنّى مدرسه‏هاى بخارا؛ 8 ـ اصل سبب: بى‏خبر بودنِ عموم اهالى از احوال‏زمان و سياستِ دُول و مُطّلع نبودنشان به مسائل دينى و اجتماعى»...

اين كتاب پُر بها در سال 1297 ش/ 1918 م نوشته شده است. اما تاكنون روى چاپ رانديده. به خاطر درونمايه بسيار بلندش كه زمانداران را گزنده بود. و اما اكنون چاپ مى‏شود: به‏لطف خداوندى، با كوشش‏هاى فرزند گرانمايه آن بزرگوار ـ دكتر كمال الدين عينى، در تهران.

رحيم قباديانى تهران، تابستان 78.

تاجيكان، آريائيها و فلات ايران‏

گردآورنده ميرزا شكورزاده. ـ تهران: سروش، 337 .1380 ص.

آقاى شكورزاده از شمار آن فرهنگيان مهاجر پُركار تاجيك مى‏باشد كه وظيفه شرافتمندانه‏خود را در معرفى زبان و ادب و تاريخ و فرهنگ ملّت خويش ديده‏اند. وى سال 1373 كتابى‏جدّى را با نام «تاجيكان در مسير تاريخ» از طريق انتشارات بين‏المللى الهدى به چاپ رسانده‏بود. اينك، كتاب دوم ايشان كه از همان نوع است، به فروش آمد.

پيشگفتارِ كتاب، در 9 صفحه كه با قلم گِردآورنده نوشته شده است، به دو موضوع اختصاص‏يافته: نخست ـ بررسى نقطه نظرهايى كه در مورد «تاجيكان در مسير تاريخ» در مطبوعات به‏چاپ رسيده‏اند، دوم ـ توضيحى در رابطه با درونمايه كتابِ حاضر. يكى از آن نقدها كه به قلم‏شاعر معاصر تاجيك دارا نجات تعلق دارد و با نام «شناسنامه ملت تاجيك» در هفته‏نامه«سامان» به چاپ رسيده بود، به‏طور كامل (ص 11 تا 14) درج يافته است.

كتاب از دو فصل عبارت بوده، تعدادى مقالات و رسالات ارزشمند را درباره مسائل گوناگون‏تاريخ تاجيكان در بر گرفته است.

بخش يكم كتاب با مطلبى از خاورشناس معروف روس ولاديمير بارتولد درباره فرهنگ‏آرياييهاى آسياى مركزى (ص 28 ـ 17) آغاز مى‏يابد. «تشكل مردم تاجيك و سازمان دولتى‏آن» (ص 104 ـ 29) ـ قسمتى است از كتاب معروف علامه باباجان غفوروف «تاجيكان».مطلبى ديگر «سامانيان و تركان» (ص 122 ـ 105) عنوان دارد كه آن را دكتر صالح پرگارى‏نوشته است. اين جا سخن درباره جغرافياى تركان و زيست و فعل و اطوار آنان اخبارى مستند ومفيد براساس سرچشمه‏هاى معتبر درج يافته است. به عنوان مثال، به‏همين دو نكته توجه شود:«رسم قبايل تركان آن است كه قبيله بر قبيله تاختن كنند» (مجمع الانساب، ص 37)؛ »ايشان راكشت و بذر نباشد، و كشت ايشان غارت باشد؛ و چون فرزندى آيدشان، شمشير آخته پيش اوبنهند و پدر گويد: مرا از زر و سيم و مال نيست كه از بهر تو ميراث مانم، اين ميراثِ توست»(تاريخ گزيده، ص 592).

در مقاله پروفسور يوسف شاه يعقوب شاه (ص 135 ـ 123) سخن از پيدايش قوم تاجيك‏و معنى اين واژه رفته است. متأسفانه، مقاله به‏طور كامل نقل نشده، تا نظر نهايى مؤلف روشن‏گردد. استاد سيروس ايزدى كه «تاريخ ادبيات فارس و تاجيك» نام كتاب شادروان يوگنى برتلس‏را از روسى به فارسى برگردانده و پيشگفتارى سودمندى نيز نوشته است. آقاى شكورزاده بخشى‏از اين مقدمه را در كتاب خود جا داده (ص 148 ـ 137) و روى گواراترين مشتركات تاجيكان وايرانيان تأكيد به عمل آورده است. چنانچه دكتر ايزدى نوشته: «ما و تاجيكانى كه در سرزمين‏هاى‏ديگر هستند و دولت‏هاى ديگرى دارند، همه از يك تبار و داراى يك زبان هستيم، و ازدست‏آوردهاى ادبى و علمى و فرهنگى و پُرآوازه‏اى برخورداريم(...) و هيچ كدام بر ديگرى، دراين باره برترى نداريم».

مقاله‏هاى مجتبى مينوى «ترك و تازيك در عصر بيهقى» (ص 158 ـ 149)، احمد كسروى‏تبريزى «... بيشترى در سوى تاجيكان مى‏بوده» (ص 172 ـ 959) نيز در كتاب درج يافته‏اند. دررساله استاد كسروى از جمله اين نكته تأكيد يافته كه ساكنان اصلى و بومى آذربايجان خود را«تاجيكى» مى‏دانسته‏اند. چنانچه مؤلف مى‏گويد: «تاجيكان يا بوميانِ فارسى زبانِ ايران از پانصدسال باز در نتيجه رواج صوفيگرى و باطينى‏گرى و خراباتيگرى و سپس در سايه كشتار مغولان وچيرگى دويست ساله ايشان انديشه آزادى و گردن فرازى و جانبازى را فراموش كرده و به يكبار ازشايستگى افتاده بودند و از ايشان جز كارِ چامه‏سرايى و پنداربافى و ستايشگرى و اينگونه‏چيزها بر نيامدى و اين فيروزبختى خاندانِ صفوى بود كه اينان را در كنار نهاده، ايل‏هاى‏بيابان‏نشينِ ترك را پيش كشيدند و دست به دوش آنان نهاده به پادشاهى برخاستند» (ص 159).

خجندِ باستانى كه بر سر تاجيكستانِ كنونى جاى تاج را دارد، در كتاب‏هاى پيشين و نوين‏بسيار ياد شده است. دكتر رضا مصطفوى سبزوارى همه يادهاى پيشين را گردآورده، مقاله‏اى‏براى دايرةالمعارف فارسى نوشته بود كه آقاى شكورزاده آن را در كتاب خود جا داده است (ص 179 ـ 173). خانم نادره بديعى كه در چين بوده، با زندگى تاجيكان تا شقورغان آشنايى‏خوبى داشته و رساله سودمندى هم نوشته است كه فصلى از آن در كتابِ حاضر درج يافته است(ص 194 ـ 181). رسم و آيين‏هاى ملى و مردمى به‏طور كامل و جالب به قلم آمده است.

بخش دوم از كتاب «تاجيكان، آريائيها و فلات ايران» چنين عنوان عمومى دارد:«سوگنامه بلخ و بخارا». در واقع، از هر صفحه آن بوى دماغ‏سوزِ درد و الم به مشام مى‏رسد.

در مقاله آقاى عبدالله مرادعلى بيگى لنگرودى «خيالبافى‏هاى پان تركيست‏ها ـ واقعيت‏تاريخى» (ص 206 ـ 198) بار ديگر اين واقعيت تأييد شده كه ساكنان بومى خوارزم و عموماًايران شرقى مردمان از نژاد آريايى بوده‏اند.

پيشگفتار روانشاد لايق به كتاب مشهور استاد شكورى «خراسان است اينجا» (ص 216ـ 207).، مطلبى از همان استاد شكورى: «معنويت و احياى ملى» (ص 262 ـ 217)، مقاله دكترنماز حاتم‏اف «در بخارا بخار گرديديم» (ص 274 ـ 263) ـ از جمله مطالبى پُراهميت‏مى‏باشند. ويژگى ممتازِ اين نوشته‏ها (و عموماً تمام مطالب كتاب) اين است كه مؤلفان تنها برزمينه اسناد و ارقام، و دليل و برهان تحليل به عمل آورده‏اند. دادِ اين نويسنده‏ها هم از بيدادى‏است، چنانچه پروفسور حاتم‏اف كه خود فرزند برومند بخار است، مى‏گويد: «در نتيجه سياستِ‏بزرگ‏منشىِ ازبكانه و سياستِ زورآورى و قلدرى، بخشى از تاجيكان زبان مادرى را گم كرده،ازبك شده‏اند و قسم ديگرى از آنها به سياست شو و نيستىِ رهبريتِ ازبكستان كه عليه تاجيكان‏بود، تاب و طاقت نياوردند و به ناچار به خاطر آنكه هويت ملى و زبان و فرهنگشان را از دست‏ندهند، به جمهورى تاجيكستان كوچ بستند» (ص 264). امروز در استان بخارا، بنابر نوشته‏پروفسور حاتم‏اف كه خود از تاريخ‏شناسان مشهور مى‏باشد، تخميناً شش صد هزار تاجيك،دويست و پنجاه هزار ازبك و هشتاد هزار تركمان بسر مى‏برند (ص 265). و اما جمعيت شهربخارا هشتاد درصد تاجيك و ده درصد ازبك و باقى قوم‏هاى ديگرند (ص 267). اين رقم باسخنان رياست محترم جمهورى ازبكستان، جناب اسلام كريم‏اف: «اهالى اين شهرها(سمرقند و بخارا) تاجيكند«(3)، كاملاً موافق مى‏آيد.

در مقاله دكتر حضرت صباحى «عمر دروغ كوتاه است» (ص 286 ـ 275) كه با ذكرنامه پان‏تركتانه اكمل اكرام‏اف به استالين آغاز يافته است، ادعاهاى بى‏معنى چندى از مؤلفان را آشكاركرده است. چنانچه اكرام‏اف سال 1307 ش/ 1928 م، در شمار قوم‏هاى ساكنِ قلمرو ازبكستان«ازبكها»، «قرغيزها»، «قزاقها» و «تركمانها» ـ را ذكر كرده و اما از تاجيكها نامى نبرده است. يكى‏ديگر از ارزشهاى مقاله دكتر صباحى اين است كه كشمكشِ اطرافِ «افراسيابِ» سمرقند راروشن كرده است: «بارِ ديگر بايد تأكيد كرد كه مكانى كه امروز با نام «افراسياب» مشهور است،اصلاً به قهرمان «شاهنامه» ارتباطى ندارد و آن جا را تا قرن 18 م «بالاحصار» و «قلعه حصار»مى‏گفتند و چون در جشن نوروز در اين زمين مسابقه بزكشى برگزار مى‏شد، مردم اين جا را«افراسِ سياب» (سياب ـ نام رودخانه) مى‏گفتند و «افراسياب» معنى «اميران اسب تازى» و «گله‏اسب» ـ را دارد. در نهايت كار، اين كلمه شكل «افراسياب» ـ را گرفت و امروزه هم سمرقنديان‏اين كلمه را با تشديد «س» تلفظ مى‏كنند» (ص 284). به تحليل همين مؤلف؛ پيدايشِ واژه‏كنونى «اُزبك» از «اُغوزك» مى‏باشد كه نام طايفه‏اى از ترك‏هاست (همانجا).

رساله پروفسور سعيد سعدى‏زاده سمرقندى «از تاريخ سياسى تاجيكان افغانستان»(ص 336 ـ 287) بخش پايانى اين كتاب را تشكيل داده است. مؤلف كه خود مدتى درافغانستان ايفاى وظيفه كرده، با مردمان آن كشور از نزديك آشنا شده است، اخبار و آمار جالب‏هم به قلم داده. از جمله نوشته! «افغانها در مملكت تخميناً 30 تا 35 درصد جمعيت را تشكيل‏مى‏دهند. ولى شماره تاجيكان را از 50 تا 60 درصد مى‏توان حساب كرد. اين دعوا را نه تنها ارقام‏گوناگونِ كتابها و مشاهده‏هاى مردم، بلكه آن حادثه سياسى و تاريخى اثبات مى‏كند كه در اكثراستانهاى سرزمينِ امروزِ افغانستان (خراسان كوچك) در گذشته تاجيكان اكثر اهالى را تشكيل‏مى‏دادند و اهالى بومى اين كشور محسوب مى‏شدند. وطن اصلىِ افغانها شمال و غرب پاكستانِ‏كنونى (دامنه كوههاى سليمان) است و حالا نيز قسمت عمده افغانها در همان قسمتِ كشور بودو باش دارند» (ص 335 ـ 334).

در فرآورد گفتنى است، گردآورنده زحمتى فراوان كشيده، ولى اگر منابع همه مطالب دقيق‏ذكر مى‏يافت، ارزشِ علمىِ مجموعه باز هم مى‏افزود.

1) راجع به اين موضوع از جمله نك: رحيم مسلمانيان قباديانى: زبان و ادب فارسى در فرا رود. ـ تهران:دفتر مطالعات سياسى و بين‏المللى، ۱۳۷۶، ص ۱۲۲ ـ ۱۲۹؛ همو. علامه عينى و ادبيات فارسى تاجيكى.ـ «قرار»، ويژه‏نامه پژوهشى، ادبى، هنرى؛ ۱۳۷۷، ص ۱۰۴ ـ ۱۰۹.
2) وى شاعر هم بود، شعرهاى فارسى تاجيكى با تخلّص «عاجز» مى‏گفت.
3) آ<ــ !nonoj inoj ye ,noj ,tsa noj nahkuS .inyA .inyA niddilomaK ـ «tayiruhmuj»u ۳ .s ,۱۰۰۲ yoluj ۴۱ ,(۸۵۳۰۲) ۸۷ N ,





نوشته شده توسط کوروش در 10:20 بعد از ظهر |  ::::::::::   • 

سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386

صدا و سیما و واژگون نمایی تاریخ


شبکه 2 سیما در اقدامي تعجب برانگيز عنوان جعلی و ضد ایرانی ساخته بیگانگان بر قسمتی از اراضی قفقازی ایران که با تحمیل عهدنامه های شوم گلستان و ترکمانچای از ایران جدا شده را تكرار كرد.

این برنامه که در سالروز شهادت امام رضا (ع ) با عنوان "مرصع خوان خورشید" در یکی از پربیننده ترین ساعات شبانگاهي (بعد از اخبار 22:30) روي آنت رفت، به تجلیل از مداح اهل بیت (ع) حاج سلیم موذن زاده اردبیلی اختصاص يافت و طی آن علاوه بر تنی چند از اهل شعر و ادب ایران، با برخی از اهالی موسیقی باکو نیز درباره موذن زاده گفتگو شد. با اين حال، یکی از باکویی هاي طرف گفتگو چندین بار اصطلاح جعلی و ضد ایرانی "آذربایجان شمالی" را به جای جمهوری آذربایجان به کار برد و در زیرنویس ترجمه فارسی نيز عيناً همین اصطلاح جعلی در معرض تماشای بینندگان قرار گرفت.
همچنین در بخش ديگري از اين برنامه، اظهارات یک خواننده که به دلیل اجرای کنسرت مختلط در خارج از کشور با یک زن بهایی و انتشار تصاویری از این کنسرت در یکی از نشریات اردبیل (هفته نامه چشمه اردبیل)، پخش صدا و تصویر وی از شبکه استانی ممنوع شده بود؛ پخش گردید.
گفتنی است در دوره استالین در راستای اهداف توسعه طلبانه مسکو برای تجزیه آذربایجان ایران، تاریخ جدیدی برای مناطق قفقازی اشغال شده ایران به دستور حزب کمونیست نوشته شد و در این تاریخ نگاری که در راستای اهداف سیاسی شوروی بود، اران یا جمهوری آذربایجان را "آذربایجان شمالی" و آذربایجان ایران را "آذربایجان جنوبی" نامیده و ادعا كردند با تجزیه آذربایجان ایران بایستی "جمهوری واحد سوسیالیستی آذربایجان شوروی" تشکیل شود.
شایان ذکر است روزنامه جام جم (متعلق به صدا و سیما) نيز در تاریخ 6 دی ماه 86 با درج مقاله ای از عناوین بیگانه ساخته و جعلی درباره آذربایجان ایران استفاده کرد که واکنشها و اعتراضات نخبگان به خصوص برخی مطبوعات تبریز را برانگیخت.
عدم دقت كافي در انعکاس اصطلاحات جعلی و بیگانه ساخته از رسانه ملی در حالی ادامه دارد که طی سالهای اخیر بیگانگان تلاشها و عملیاتهای روانی متعددی را با سوژه های اسامی برخی مناطق ایران از جمله خلیج فارس و برخی مناطق مرزی ایران به اجرا گذاشته و در کتابهای درسی رژیم باکو نیز مطالب زیادی درباره تحریف تاریخ و شخصیتهای ملی ایران گنجانده شده است.
همچنين رسانه های باکو به ويژه رسانه های نزدیک به دولت در زمينه ایجاد اختلافات قومی در آذربایجان ایران تبلیغات مستمري را دنبال می کنند.این در حالیست که شبکه های استانی در مراکز اردبیل، تبریز و ارومیه تاکنون در برابر تبلیغات گسترده رسانه های باکو علیه وحدت ملی و تمامیت ارضی کشورمان اقدام درخوري بروز نداده اند.
گفتنی است در پاسخ به عملیاتهای تبلیغاتی باکو علیه هویت و فرهنگ ایرانی و تحریف تاریخ ایران و قفقاز، مجله ای با عنوان "ایران شمالی" توسط گروهی موسوم به "حرکت آزادیبخش ایران شمالی" و به همت جمعی از فعالان فرهنگی اردبیل و باکو منتشر می شود.



نوشته شده توسط کوروش در 9:7 قبل از ظهر |  ::::::::::   • 

دوشنبه بیستم اسفند 1386


چهارشنبه سوری در پيش است...


از دیرباز تا کنون، آتش در نزد ایرانیان از ارزش و جایگاه خاصی برخوردار بوده است و بیشتر جشن­ها و آیین­ها پیوند نزدیکی با آتش داشته و دارند. گمان می­رود که جشن چهارشنبه سوری نوع تغییر یافته­ای از گاهنبار «همس پت میدیم گاه» ششمین و آخرین گاهنبار سال است. بخش نخست این واژه یعنی «همس» از «هم» به معنی گرما و تابستان در زبان اوستایی گرفته شده است و واژه­ی همس پت میدیم روی هم به معنی برابر شدن روز و شب و آغاز گرما است و این گاهنبار در روز نخست پنجه­ی پایان اسفندماه برگزار می­شود.

«در هیچیک از متون باقیمانده­ی پیش از اسلام اشاره‌ای به جشن چهارشنبه سوری نشده است. در اوستا، کتیبه‌های عیلامی، هخامنشی، اشکانی و ساسانی و نیز در متون پهلوی و حتی در روایت‌های مورخان یونانی درباره­ی ایران نیز درباره­ی جشن چارشنبه‌سوری سخنی گفته نشده است.
متون دوران پس از اسلام نیز در این باره تقریبا ساکت بوده‌اند، حتی در آثار محقق دقیقی همچون «ابوریحان بیرونی» نیز درباره­ی آن توضیحی داده نشده است. اما برخی اشاره‌ها در تعدادی از متون کهن، نشان‌دهنده­ی این است که گویا چارشنبه‌سوری نه تنها برگزار می‌شده، بلکه از آن به عنوان «عادت قدیم» نیز نام برده شده است.»(1)
نخستین و کهن‌ترین کتابی که در آن به چنین آتش‌افروزی اشاره شده است، کتاب «تاریخ بخارا» نوشته­ی ابوبکر محمد بن جعفر نرشخی (286 تا 358 هجری قمری) است. در این کتاب که به نام «مزارات بخارا» نیز شناخته می‌شود، واقعه‌ای به شرح زیر از میانه­ی سده­ی چهارم و زمان «منصور بن نوح سامانی» نقل شده است :

«... و چون امیر منصور بن نوح به مُلک بنشست، اندر ماه شوال سال سیصد و پنجاه، به جوی مولیان، فرمود تا آن سرای را دیگر بار عمارت کردند و هرچه هلاک و ضایع شده بود بهتر از آن به حاصل کردند. آن­گاه امیر به سرای بنشست و هنوز سال تمام نشده بود که چون «شب سوری» چنان­که «عادت قدیم» است، آتشی عظیم افروختند. پاره‌ای از آن بجست و سقف سرای در گرفت و دیگر باره جمله سرای بسوخت.» (2)

در این روایت هرچند به صراحت به زمان برگزاری جشن اشاره نشده است، اما عبارت «هنوز سال تمام نشده بود» و نیز «شب سوری» گویا اشاره به مراسم چارشنبه‌سوری دارد که شاید در آن زمان، انجام مراسم در شب چارشنبه، تثبیت نشده بوده است.

دومین متن کهن که اشاره‌ای هرچند غیر مستقیم به جشن چارشنبه‌سوری دارد، شاهنامه­ی فردوسی است. در داستان بهرام چوبینه با «پرموده» پسر ساوه‌شاه آمده است که هنگامی که هر دو سپاه آماده­ی رزم بودند، ستاره‌بینی بهرام را پند می‌دهد که :

ستاره شمر گفت بهرام را که در «چارشنبه» مزن کام را
اگر زین بپیچی گزند آیدت همه کار ناسودمند آیدت
یکی باغ بُـد درمیان سپاه از این روی و زان روی بُـد رزم‌گاه
بشد «چارشنبه» هم از بامداد بدان باغ که امروز باشیم شاد
ببردند پر مایه گستردنی می و رود و رامشگر و خوردنی
.
.
.
ز جیهون همی آتش افروختند زمین و هوا را همی سوختند (3)

درباره­ی این سروده‌های شاهنامه ذکر چند نکته ضروری است :

«نخست این­که بر مبنای واژه‌نامه­ی فریتس وُلف، در سراسر شاهنامه به جز یکشنبه و چارشنبه، روز دیگری از هفته نام برده نشده است و تنها باری که از چارشنبه یاد شده، در همین داستان و همین جشنی است که در زمان بهرام چوبین انجام شده و این کهن‌ترین یادکرد جشن چارشنبه در متون است. هرچند که زمان سرایش شاهنامه چند دهه پس از تاریخ بخارا بوده است، اما موضوع داستان به صدها سال پیش از آن باز می‌گردد.

دوم این­که آوردن نام چارشنبه در داستان بهرام چوبین خود دلیل دیگری است که روزهای هفته در ایران باستان وجود داشته است.

سوم این­که برخلاف اعتقاد عربان که روز چارشنبه را نحس و بدیُمن می‌پنداشتند و این اعتقاد در آثار جاحظ و حتی منوچهری دامغانی نیز راه یافته است، اما ایرانیان نه تنها این روز، بلکه هیچ روز و زمان دیگری را نحس نمی‌پنداشتند و بخصوص چارشنبه را گاهِ کام و جشن دانسته‌اند.»(4)

این جشن با «آب» نیز در پیوند است و در برخی نقاط، پریدن از روی نهر یا آوردن آب از چشمه توسط دختران و شکستن کوزه‌های آب دیده شده است. در شیراز دختران و زنان از بامداد چارشنبه‌سوری تا پایان روز به آب‌تنی در چشمه­ی کنار آرامگاه سعدی می‌پردازند و پسانگاه پسران و مردان آن­را ادامه می‌دهند.

در آذربایجان (و نیز در جمهوری آذربایجان کنونی (اَران)) جشن چارشنبه‌سوری در هر چهار چارشنبه­ی اسفندماه برگزار می‌شود. برخی جشن چارشنبه‌سوری را به دلیل نبود روزهای هفته در ایران باستان، جشنی نوساخته قلمداد می‌کنند در حالی‌که این پندار درست به نظر نمی‌رسد. هرچند که از دلایل و دیرینگی چارشنبه‌سوری آگاهی چندانی در دست نیست، اما شواهد متعددی در وجود نام‌ روزهای هفته در ایران باستان در دست است و از جمله در شاهنامه­ی فردوسی هم به نام روزهای هفته و هم به جشن آتشی در «چارشنبه‌روز» اشاره شده است. با توجه به شواهد موجود، احتمال می‌رود که این جشن با جشن «فروردگان» در بیست و ششم اسفند و نیز با خانه‌تکانی پایان سال و پاکیزگی خانه در پیوند باشد. پریدن از روی آتش نیز بر خلاف برخی پندارها بهیچ­وجه بی‌احترامی به آتش نیست، بلکه این کار بگونه‌ای نمادین برای سوزاندن و پاک کردن همه­ی بدی‌ها و نادرستی‌ها و کدورت‌‌ها انجام می‌شود. سرودها و ترانه‌های معروف چارشنبه‌سوری نیز به این نکته اشاره دارند.(5)

 

گستره­ی برگزاری جشن چهارشنبه سوری ومراسم این شب

در همه­ی سرزمین­های ایرانی در فاصله­ی پنج هزار کیلومتری کردستان تا چین، آیین جشن چهارشنبه سوری به همراه مراسم جانبی بسیار متنوع و زیبای آن و سرایش ترانه­های شادی بخش و جشن و پایکوبی برگزار می­شود. گستره­ی برگزاری این جشن حوزه­ی حضور فرهنگ ایرانی را نشان می­دهد. این گستره نه تنها کشور ایران بلکه از سرزمین­های شرق عراق و شمال آن (کردستان غربی)، شمال سوریه، شرق ترکیه، جنوب روسیه (داغستان و چچنستان)، آذربایجان و قفقاز، ارمنستان، غرب پاکستان، افغانستان، جنوب ترکمنستان، تاجیکستان، ازبکستان، قرقیزستان، غرب و شمال هند وغرب چین تشکیل می­شود.(6)در شب چهارشنبه سوری، به جز روشن کردن سه یا هفت کوپه آتش به یاد سه پند بزرگ ایرانیان، «اندیشه­ی نیک»، «گفتار نیک»، و «کردار نیک» و یا هفت امشاسپند «هرمزد»، «وهومن»، «اردیبهشت»، «شهریور»، «سپندارمذ»، «خورداد» و «امرداد»، مراسمی ویژه­ای نیز برگزار می­شود مانند :
آتش افروزی بر فراز خانه­ها و بلندی­ها، خانه تکانی پیش از چهارشنبه سوری، خریدن آیینه و کوزه­ی نو، خرید اسفند (اسپند دانه)، چراغانی، تهیه و خوردن آجیل هفت مغز، کوزه شکستن، فال گوش ایستادن، فال کوزه، ریختن آب قلیا و آب دباغ­خانه به گوشه و کنار خانه، به صحرا رفتن در روز چهارشنبه سوری، تخم مرغ شکستن، شال اندازی، قاشق زنی، گره گشایی از بخت دختران با بستن قفل به گردن یا گوشه­ای از چادر، نشستن روی چرخ کوزه گری، شکستن گردو، گفتن آرزوها به آب روان، فریاد زدن خواسته­ها در چاه قدیمی، کمک خواستن از «چهارشنبه خاتون»، رنگ کردن خانه با گِل­هایی به رنگ آبی و زرد، پختن آش ویژه­ی چهارشنبه سوری و ...

گزیده­ای از مراسم ویژه­ی چهارشنبه سوری در جای جای ایران

مراسم قاشق زنی که تقریبا در همه­ی سرزمین­های ایرانی برگزار می­شود بدین گونه است که مردم و بعضا کودکان کاسه و قاشق را به هم کوبیده و در پشت در پنهان می­شوند و صاحبخانه نیز تخم مرغ یا تنقلاتی داخل کاسه می­گذارد. قاشق زنان چه مرد چه زن اغلب خود را با چادر می­پوشانند.

در تاجیکستان و ازبکستان، در بخارا و سمرقند و شهر سبز، در شب چهارشنبه سوری همه­ی مردم شستشو می­کنند و مردان پس از تراشیدن موی سر خود از روی بوته­ی آتش فروزان می­پرند و می­گویند : «روی پاک از تو، دامن پاک از ما» (6)

در بدخشان و شمال افغانستان نیز دختران موی سر خود را به چهل رشته تقسیم کرده و آن را می­بافند و در انتهای رشته­ی موها تـَرکه­ی ظریفی می­بندند تا تمام چهل رشته به ترتیب در کنار یکدیگر قرار گیرند و هنگام پریدن از روی آتش می­گویند : «به روی مبارکت گردم. زردی مرا گیر و سرخی­ات را بده». در بعضی از دهات درواز بدخشان از شب تا بامداد نوروز برگرد آتش می­نشینند و می­رقصند.

در غرب چین در شهرهای یارکند و تاشغورقان و نیز در کاشغر مردم در اطراف درخت کهنسالی که آن را یادگار آرش تیرانداز و آن­جا را مرز ایران می­دانند، آتش می­افروزند و می­گویند «زیان و زحمتمان را افشاندیم و سوزاندیم»

در آذربایجان، جعبه­های کوچکی با کاغذهای رنگین به شکل کجاوه درست کرده و ریسمانی به آن می­بندند و از روزن سقف خانه یا پنجره به داخل آویزان می­کنند، صاحب خانه نیز شیرینی و خوراکی­های را که از پیش آماده کرده درون این کجاوه­ها می­ریزد.

در روستای هشترود مراغه، هفت سنگ بر پیرامون بام خانه می­چینند و در میان بام، آتش را در کنار کاسه­ی آبی برمی­افروزند و پس از پایان مراسم، کاسه­ی آب را بر سر خانواده یا همسایگان خالی می­کنند و برای آنان با گفتن «زندگی­تان به روشنی درآید» زندگی خوب و روشنایی آرزو می­کنند.

در بسیاری از روستاهای استان مرکزی ایران جوانانی که نامزد دارند از روی بام خانه­ی دختر، شال خود را پایین می­کنند و دختران در گوشه­ی آن شال شیرینی و تخمه می­پیچند. این رسم را «شال اندازی» می­گویند.

در کرمانشاه زنان آبستن با آوردن هیزم برای آتش چهارشنبه سوری، باور دارند که هر چوبی که در آتش می­گذارند پلیدی­ها و وقایع ناگوار را از فرزندشان دور می­کنند.

مردم شاه آباد (اسلام آباد) استان کرمانشاه، چهارشنبه سوری را جشن پیروزی کاوه­ی آهنگر بر ضحاک می­دانند و هر ساله به پاس این پیروزی در کوه­های پیرامون شهر و روستا آتشی بزرگ برافروخته و با خواندن آوازهای گروهی و جشن و پایکوبی تا نیمه­های شب بر گرد آتش می­چرخند.

زرتشتیان روستای مریم آباد یزد نیز بر این باورند که آتش چهارشنبه سوری، آتشی است که «منیژه» به هنگام کوشش برای رهایی «بیژن» از چاه، بر سر دهانه­ی چاه روشن کرده است.

در خراسان هر خانواده چهارشنبه سوری را با سه یا هفت بوته­ی آتش آغاز کرده و همه­ی اعضا خانواده از روی آتش می­پرند و می­خوانند : «آل به در، بلا به در، دزد به در و حیز از دهات به در» و پس از پایان مراسم آتش را به حال خود می­گذارند تا خاموش شود و آب ریختن و دمیدن بر آتش را گناهی بزرگ می­دانند.

در روستای آزادور در دشت جوین خراسان نیز، سبزه­ی نوروزی را در بین بوته­های آتش قرار داده و از روی آن هم می­پرند در حالیکه آیینه و کاسه­ی آبی نیز در کنار آتش به چشم می­خورد.

در بین ترکمنان بجنورد از این شب به نام «چارشنبه­ی سنگین» یاد می­شود و در این شب بین همسایگان و آشنایان، آش رشته و نان روغنی و آبگوشت پخش می­کنند.

در هرات و بلخ دیگر شهرهای افغانستان، خاکستر چارشنبه سوری را دختری جمع کرده و در کنار روستا می­ریزد و هنگام بازگشت در می­زند و اهل خانه می­پرسند کیست ؟دخترک می­گوید منم.می­پرسند از کجا می­آیی ؟می­گوید : از عروسی.می­پرسند چه آورده­ای ؟می­گوید : تندرستی.

در روستای زرتشتی نشین قاسم آباد یزد نیز پس از مراسم چهارشنبه سوری مراسم «چک و دوله» برگزار می­شود. به این ترتیب که یک دولچه­ی (سطل) کوچک را برمی­دارند و دترون آن کمی آب همرا با آویشن و برگ سبز می­ریزند. هرکس آن­جا هست چیزی از خودش مانند انگشتر و ... را درون آن می­اندازد، پس از آن روی دولچه را با پارچه­ی سبزی می­پوشانند و یک دختر نابالغ را در میان جمع خود نشانده و این دولچه را به دستش می­دهند. دخترک اشیا را یکی یکی در مشت خود پنهان می­کند و بیرون می­آورد و یک نفر دیگر دو بیتی­هایی را می­خواند و پس از خواندن دو بیتی دخترک شیئ را نشان می­دهد و صاحب آن با توجه به شعر خوانده شده به نیت و تعبیر خود می­رسد.

در تهران، زنان با حبوباتی که از راه قاشق زنی گردآوری کرده­اند، آشی می­پزند با نام «ابودرد» و باور دارند که این آش علاج همه­ی بیماری­ها است. همچنین در این شب دختران گوشه­ی روسری یا چادر خود را گره می­زنند و در بیرون خانه به نخستین کسی که برسند می­خواهند که این گره را بگشاید تا گره­های سال آینده باز شود. (6)

آجیل چهارشنبه سوری نیز همچون همه­ی جشن­های ایرانی جز ضروریات سفره­ی شب چهارشنبه سوری می­باشد که از هفت نوع میوه­ی خشک و برنج، عدس، خرسِه، نخود، تخمه­ی آفتابگردان، تخمه کدوی بو داده، کشمش و گردو تهیه شده و در هر خانواده باید آن را تهیه می­کرد و به نام هفت امشاسپند در سفره­ی چهارشنبه سوری می­گذاشتند. از این آجیل همه­ی اعضای خانواده برای شگون و تندرستی می­خوردند، سپس در کوزه­ی کهنه­ی سال پیشین مقداری آب ریخته از بالای بام به زمین می­انداختند زیرا می­گفتند که فروهرها از کوزه­ی نو دیدن خواهند کرد و از آب آن کوزه­ی کهنه که به معنی روشنایی بود در خانه آن­ها پاشیده می­شد. در زمان ساسانیان به جای آب سکه­هایی را درون کوزه می­انداختند و آن­را از پشت بام به زمین پرتاب می­کردند به منزله­ی این­که روزی و برکت برای آنان نازل شود.(7)

پا نوشت­ها و بن نوشت­ها :

1. از نوشتار «چارشنبه سوری در دو متن کهن» - رضا مرادی غیاث آبادی، تارنمای پژوهش­های ایرانی
2. تاریخ (مزارات) بخارا - ابوبکر محمدبن جعفر نرشخی - ترجمه­ی ابونصر قبادی - به کوشش تقی مدرس رضوی، بنیاد فرهنگ ایران، 1351، ص 37.
3. شاهنامه­ی فردوسی - تصحیح رستم علی‌یف - انستیتوی خاورشناسی آکادمی علوم اتحاد شوروی، جلد هشتم، مسکو، 1970، ص 377 تا 379؛ بیت آخر به نقل از نسخه­ی دستنویس موزه­ی بریتانیا.
4. از نوشتار «چارشنبه سوری در دو متن کهن»
5. راهنمای زمان جشن­ها و گردهمایی­های ملی ایران باستان - رضا مرادی غیاث آبادی، 1384.
6. چهارشنبه سوری - فرشته رفیع زاده، 1382. (با اندکی تخلص)
7. اصل و نسب و دین­های ایران باستان - عبدالعظیم رضایی چاپ سوم 1374.
8. جشن­های آتش - هاشم رضی چاپ سوم 1384.


نوشته شده توسط کوروش در 9:34 بعد از ظهر |  ::::::::::   • 

دوشنبه بیستم اسفند 1386

 خلیج هميشه فارس در سایر زبان ها                        

  • هخامنشی : درايه تيه هچا پارسه آئي تي
  • فارسی : خلیج فارس
  • فرانسوی : Golfe Persique
  • انگلیسی : Persian Gulf
  • آلمانی : Persischer Golf
  • ایتالیایی : Golfo Persico
  • پرتغالی : Golfo Pérsico
  • رومی : Aquarum Persico
  • یونانی : Persicus Sinus
  • ترکی : Farsi Korfozi
  • ژاپنی : Perusha Wan
  • رومی : Persids Kizaliv
  • عربی : الخليج الفارسي

نوشته شده توسط کوروش در 8:49 بعد از ظهر |  ::::::::::   • 

سه شنبه چهاردهم اسفند 1386


صد و هشتادمین سالروز جدایی ایالت قفقاز از پیکر ایران بزرگ


180  سال با انعقاد عهدنامه‌هاي گلستان و تركمانچاي فاجعة‌ ملي در تاريخ ايران رقم خورد، فاجعه‌اي كه طي دو قرن گذشته، پيامدهاي خسارتباري براي ملت ايران و ساكنان 17 ولايت قفقازي ايران داشته است. ابعاد پيامدهاي عهدنامه‌هاي ياد شده، سرنوشت مردم قفقاز جنوبي را تغيير داد و موقعيت استراتژيك ايران را تضعيف كرد.

برخي نتايج عهدنامه‌هاي گلستان و تركمانچاي:

1ـ مرزهاي شمالي ايران از درياي سياه و گرجستان به رودخانه ارس تغيير يافت.

2ـ اشغال 17 ولايت قفقازي ايران توسط روسيه، در كاهش اقتدار جهان اسلام مؤثر افتاد و ميليونها مسلمان ساكن در آن مناطق، تحت حاكميت روسيه مسيحي قرار گرفتند.

3ـ فرهنگ اسلامي و ايراني در قفقاز دچار ضايعات و خسارتهاي تاريخي شد، الفباي اسلامي (عربي و فارسي) ممنوع، حوزه‌ها و مدارس علمي و ديني تعطيل شد و هزاران روشنفكر ديني، شاعر، نويسنده و بخصوص علماي قفقاز در معرض قتل و تبعيد و زندان قرار گرفتند. مساجد تخريب و تعطيل گرديد.

4ـ ميليونها قفقازي و بخصوص مسلمانان در دوره‌ حاكميت كمونيستي به مدت هفتاد سال پشت پرده آهنين قرار گرفتند و روابط فرهنگي، سياسي و اقتصادي آنها با ايران (وطن اصلي‌شان) و جهان اسلام قطع شد.

5ـ قفقاز جنوبي كه قبل از اشغال آن توسط روسيه و در دوره حاكميت ايران بر آن منطقه‌اي يكپارچه با اقوام و اديان و مذاهب مختلف بود، و شهرهايي مانند گنجه، تفليس، ايروان، نخجوان از مراكز مهم مدنيت اسلامي- ايراني و پايگاه معارف شيعي و شعر و ادب فارسي بودند، بعد از تحميل عهدنامه‌هاي گلستان و تركمانچاي، يكپارچگي قفقاز جنوبي از بين رفت، جابجايي جمعيتي در آن صورت گرفت و علاوه بر پيدايش سه كشور كوچك و وابسته در آن، مناطقي مانند قره‌باغ، آبخازيا و آجاريا نيز ادعاي استقلال دارند. از بين رفتن يكپارچگي قفقاز به بهاي جان و آوارگي ميليونها تن از اهالي تمام شده است.

6ـ اشغال 17 ولايت قفقازي ايران توسط روسيه، پديد آمدن دولتهاي كوچك و نوپا در منطقه بعد از فروپاشي شوروي نيز به ضرر جهان اسلام و به سود قدرتهاي استعماري و صهيونيسم جهاني است.

علاوه بر دولتهاي تفليس و ايروان كه مسيحي و ارمني هستند، حتي دولت باكو نيز كه بر منطقه‌اي مسلمان‌نشين با اكثريت مطلق شيعه حاكم است، در مسير ترسيم شده از سوي غرب حركت مي‌كند و با رژيم صهيونيستي ارتباطي تنگاتنگ و فراگير دارد، به نحوي كه امروز باكو به يكي از مهم‌ترين پايگاههاي صهيونيسم جهاني تبديل شده است.

موارد فوق، تنها گوشه‌اي از تبعات مصيبت‌بار عهدنامه‌هاي گلستان و تركمانچاي است. دولت‌هاي كوچك و نوپايي كه بعد از فروپاشي شوروي در قفقاز جنوبي تشكيل شده‌اند، براي استحاله شدن در غرب و نابودي فرهنگ اسلامي، تلاش مي‌كنند تاريخ واقعي منطقه را تحريف كرده و تاريخي تحريف شده براي آن جعل كنند. اين ميراثي است كه از روسها بر جاي مانده است. كمونيست‌ها كه در تحريف تاريخ حد و مرزي نمي‌شناختند، در نوشته‌ها و كتابهاي به اصطلاح تاريخي خود مدعي مي‌شدند كه مردم ايالت‌هاي قفقازي ايران داوطلبانه به روسيه ملحق شده‌اند!؟

كمونيست‌هاي روس و رفقاي آنها در حزب كمونيست باكو كه به شدّت از تمايلات و احساسات ايرانگرايي و شيعي مردم مسلمان قفقاز نگران بودند، مبارزه فرهنگي گسترده‌اي را عليه اسلام و فرهنگ ايراني آغاز كردند و براي فريب نسلهاي جديد در ايران شمالي و قطع ارتباط مردم با گذشته و ميراث فرهنگي و تاريخي ايراني و اسلامي، مدعي شدند كه گويا با انعقاد عهدنامه‌هاي گلستان و تركمانچاي، سرزمين اران (ايران شمالي با جمهوري آذربايجان بعدي!) به دو قسمت تقسيم شده و قسمتي از آن هنوز در ايران مانده است و بايستي آن ( آذربايجان ايران) را به شوروي ملحق كرد تا يك « جمهوري سوسياليستي آذربايجان شوروي» تشكيل شود. در راستاي اين هدف نيز در دورة جنگ دوم جهاني و اشغال آذربايجان ايران توسط ارتش شوروي، فرقه‌اي به نام « فرقه دمكرات آذربايجان» تشكيل شد كه البته اين طرح با شكست مواجه گرديد، اما حاكمان مسكو و خدمتگزاران آنها در باكو تلاش خود را براي فريب افكار عمومي مسلمان قفقاز (ايران شمالي) ادامه دادند و جعليات و تخيلات ذهني خود را به نام تاريخ وارد كتابهاي درسي و دانشگاهي و ... كردند. تحريفات و جعليات تاريخي در ايران كتابها به حدّي است كه تاريخ پژوهان مستقل را به حيرت وا مي‌دارد.با فروپاشي شوروي و پيدا شدن دولت باكو كه حدود 17 سال از شناخته شدن آن در سازمان ملل مي‌گذرد، اين دولت در رديف دولتهاي متحد آمريكا و اسراييل قرار گرفت و مبارزه با اسلام و فرهنگ اسلامي- ايراني، گسترده‌تر از دوره شوروي تداوم يافت.

به بيان روشن، همچنانكه باكو در دوره شوروي به عنوان يك پايگاه ضدايراني مورد استفاده حاكمان مسكو بود، بعد از فروپاشي شوروي، اين پايگاه به تصرف حاكمان واشنگتن و صهيونيسم جهاني درآمد. امروز در كتابهاي درسي دولت باكو، تحريفات و جعليات و تخيلات تاريخي با جهت‌گيري ضداسلامي و ضدايراني به نام «تاريخ آذربايجان!» به دانش‌آموزان و دانشجويان آموخته مي‌شود. دامنه اين تحريفات به حدي گسترده است كه بسياري از دانشجويان و دانش‌آموزان نمي‌دانند كه نظامي‌ گنجوي و خاقاني شرواني اشعار خود را به زبان فارسي سروده‌اند زيرا ترجمه‌هايي خام از اشعار اين بزرگان به زبان آذري، به عنوان شعرهاي نظامي و خاقاني وارد كتابهاي درسي شده است! حتي بسياري نمي‌دانند كه تا قبل از انعقاد عهدنامه‌هاي ننگين گلستان و تركمانچاي، ايالت‌هاي گنجه و باكو و نخجوان و... بخشي از خاك ايران بوده است زيرا تحريفات و جعليات تاريخي جديد مي‌گويد كه دولت باكو و يا «‌دولت آذربايجان!» چند هزار سال سابقه دارد! در اين تحريفات و جعليات شگفت‌انگيز، دولت صفوي و پادشاهاني چون شاه اسماعيل صفوي و شاه عباس كبير هم «دولت آذربايجان و پادشاهان آذربايجان!» داشته مي‌شوند و حتي اخيراً انستيتوي تاريخ آكادمي علوم باكو نقشه جغرافيايي منتشر كرده و سرزمين ايران در عهد صفوي و شهرهايي چون اصفهان و شيراز و ... را هم بخشي از «‌آذربايجان تاريخي!» معرفي كرده است!اينها همه حاكي از آن است كه نه تنها دولت 17 ساله باكو، بلكه برخي دولتهاي ديگر مانند امريكا و اسراييل نيز به شدت از «آگاهي مردم ايران شمالي از گذشته تاريخي‌شان» نگران هستند و با پنهان كردن واقعيت‌هاي صدها ساله تاريخي در زير انبوهي از دروغ‌هاي تبليغاتي و نظريه‌پردازيهاي شيطاني، مي‌كوشند «هويتي جعلي، غيرايراني و حتي غيراسلامي» براي مسلمانان قفقاز جنوبي بخصوص مردم ايران شمالي تعريف كنند.

در چنين وضعيتي، دستگاههاي فرهنگي و رسانه‌اي ايران، بخصوص رسانه‌هاي دولتي سكوت كرده‌اند، درسالگرد انعقاد عهدنامه شوم تركمانچاي كه جدايي بخش‌هاي مهمي از كشورمان با آن رقم خورد، در حالي كه دستگاههاي دولتي باكو فعاليت خود را در تكرار تحريفات تاريخي و تبليغات عليه تماميت ارضي ايران افزون تر كرده‌اند، دستگاههاي فرهنگي و رسانه‌اي دولتي ما و بخصوص صدا و سيما، حتي در استانهايي مانند اردبيل و آذربايجان شرقي و آذربايجان غربي از كنار اين فاجعه تاريخي (عهدنامه تركمانچاي) با سكوت و بي‌تفاوتي مي‌گذرند. در كنار سكوت و بي‌تفاوتي دستگاههاي فرهنگي و رسانه‌اي دولتي و صدا و سيما، بيان اين واقعيت ضروري است كه ملت ايران و بخصوص آذربايجاني‌ها، هرگز اين فاجعه تاريخي را فراموش نكرده‌اند و نويسندگان، تاريخ پژوهان، روزنامه‌نگاران و شاعران مستقل همواره به ياد سرزمين قفقازي ايران بوده و در اين راستا كتابها و مقالات و شعرهاي فراواني منتشر كرده‌اند. گويي «حركت آزاديبخش ايران شمالي» از درون همين فعاليت‌هاي مردمي سربرآورده است كه روشنفكران آذري در ايران و قفقاز رهبري اين حركت فرهنگي را برعهده دارند. شايد تا مدتي قبل از فروپاشي شوروي، كمتر كسي تصور مي‌كرد كه روزي اين دولت قدرتمند و اشغالگر فرو خواهد ريخت و سرزمين‌هاي قفقازي ايران از حاكميت آن رها خواهد شد. اما اين اتفاق مبارك رخ داد. روزي نيز خواهد رسيد كه آمريكا و اسراييل نيز مانند شوروي از هم خواهد پاشيد و آن روز، فصل تازه‌اي در حيات قفقاز و ايران آغاز خواهد شد وسرزمين‌هاي اشغالي ايران در قفقاز، آزادي را بازخواهد يافت.

نوشته شده توسط کوروش در 11:45 قبل از ظهر |  ::::::::::   • 

سه شنبه چهاردهم اسفند 1386



بيانيه فرهنگيان افغانستان مقيم ايران عليه فارسي ستيزي


گروهي از فرهنگيان افغان مقيم ايران، در انتقاد به سياست فارسي ستيزي دولت افغانستان ‌در بيانيه‌اي نوشتند:

زبان فارسي دري‌، زبان‌ِ دوم جهان اسلام است‌، با دامنه گسترده تاريخي و جغرافيايي‌. اين زبان‌، در روزگاران نه چندان دور، از نواحي چين تا آسياي صغير و از شبه قاره هند تا ماوراءالنهر كاربرده داشته و آثار علمي و ادبي گران‌باري در آن پديد آمده است كه شماري از آن اعتبار جهاني دارد. در اين ميان‌، نقش افغانستان و مردم آن در رشد و گسترش اين زبان‌، قابل توجه و گاه تعيين‌كننده بوده است‌. اين كشور در چندين دوره تاريخي‌، مهم‌ترين كانون زبان فارسي دري به شمار مي‌آمده است‌.

بسياري از اقوام غيرفارسي‌زبان‌، به سبب آميزش با مردم اين سامان‌، زبان فارسي را آموخته و در مواردي، خدمات شايسته‌اي بدان كرده‌اند. به طور ويژه بايد به بعضي زمامداران و اديبان پشتون‌تبار كشور اشاره كرد، همچون تيمورشاه دراني‌، مهردل‌خان مشرقي‌، عايشه دراني‌، محمود طرزي‌، عبدالحي حبيبي و عبدالله افغاني‌نويس‌. با اين حال، دريغ كه از نزديک به نيم قرن پيش‌، به سبب عواملي كه بر كسي پوشيده نيست‌، از سوي گروهي از اهالي سياست و فرهنگ مملكت‌، تلاش‌هايي براي تضعيف زبان فارسي دري صورت گرفته است‌. اين تلاش‌ها در دوره تاريخي حاضر نيز ادامه دارد، زماني كه مردم افغانستان به همدلي و همراهي بيشتر نياز دارند.

1. يك تلاش اين گروه‌، تفكيك دو نام اين زبان‌، يعني «فارسي‌» و «دري‌» از همديگر است‌، تا هم ميان يكصد ميليون گوينده اين زبان در جهان امروز فاصله بيندازند و هم بدين بهانه كه بعضي واژگان‌، فارسي و برخي دري‌اند، دست فارسي‌زبانان افغانستان را از بخشي از ذخاير اين زبان‌، كوتاه سازند. اين در حالي است كه همه متون معتبر علمي و ادبي‌، بر يگانگي اين زبان گواهي مي‌دهد و حتي بسياري از مردم افغانستان‌، هم‌اكنون كلمه «فارسي‌» را به كار مي‌برند. بگذريم از اين كه به استناد شواهد و اسناد تاريخي‌، اين زبان تا نيم قرن پيش‌، در افغانستان نيز «فارسي» ناميده مي‌شده ‌است‌.

2. دستاويز ديگر، مفهومي به نام «زبان ملّي‌» است و اين باور نادرست كه زبان ملّي بايد آميزه‌اي از زبان‌هاي رايج در كشور باشد. اينان بدين بهانه كه بايد امور اداري مملكت مختل نشود، واژگان غيرفارسي را بر فارسي‌زبانان افغانستان تحميل مي‌كنند، در حالي كه وقتي در قانون اساسي مملكت‌، وجود دو زبان رسمي پذيرفته شده است‌، هر يك از اين زبان‌ها بايد بتواند نظام اصطلاحات اداري و حقوقي خاص خود را داشته باشد.

3. كوشش ديگر اين گروه‌، مرز كشيدن در ميان هم‌زبانان و بيگانه دانستن آن بخش از واژگان فارسي است كه در ميان فارسي‌زبانان خارج از افغانستان رايج است‌، در حالي كه اين‌ها جزء منابع داخلي زبان فارسي به شمار مي‌آيد. بدين ترتيب‌، مردم افغانستان، ناگزير از بسيار واژگان و تركيب‌هاي كارآمد، زيبا و بامعني محروم مي‌شوند، فقط به اين دليل كه كساني در جايي ديگر آن‌ها را به كار برده‌اند. حاصل اين سياست‌ آن مي‌شود كه فارسي‌زبانان اين كشور در موارد بسياري براي بهسازي زبان خويش با استفاده از منابع همين زبان‌، دچار محدوديت يا محروميت شوند. اين در حالي است كه قانون اساسي افغانستان وظيفه تلاش براي رشد زبان‌هاي ملّي كشور را بر دوش دولت نهاده است‌. ديگر پي‌آمد نامطلوب اين رويه‌، كه هم‌اكنون نشانه‌هاي خود را آشكار كرده است‌، ايجاد عصبيت‌، بدبيني و نامهرباني ميان مردمي است كه قرن‌ها برادروار در كنار هم زيسته‌اند.

توبيخ بعضي از دست‌اندركاران راديو و تلويزيون بلخ به اعتبار كاربرد واژگاني همچون «دانشگاه‌»، «دانشكده‌» و «دانشجو»؛ تغيير نام «نگارستان ملّي‌» به «گالري ملّي‌»؛ تغيير لوحه‌هاي بعضي از ادارات دولتي و زدودن كلمات فارسي از آنها؛ تفكيك مكاتب پشتوزبان و فارسي‌زبان از همديگر و امثال اين‌ها كه در ماه‌هاي اخير رخ داده‌، نشانه‌هايي است از اقدام‌هايي كه با چنين دستاويزهايي صورت گرفته و البته در هيچ‌يك از آن‌ها، نظر كارشناسان زبان فارسي و پشتو ملاك عمل دانسته نشده است‌.

ما امضاكنندگان اين بيانيه‌، به دولت افغانستان و نهادهاي رسمي آن‌، نسبت به خطري كه زبان فارسي افغانستان و فراتر از آن‌، وحدت ملّي كشور را تهديد مي‌كند، هشدار مي‌دهيم و تقاضامنديم رويه‌اي را پيش گيرند كه هم زمينه بهسازي و تقويت زبان‌هاي ملّي كشور فراهم شود و هم ميان اهالي زبان‌هاي مختلف‌، بدبيني و ناهمدلي پديد نيايد.

به يقين، زبان فارسي در افغانستان، ريشه‌اي محكم‌تر از آن دارد كه بدين بادها از جاي درآيد و تجربه پنجاه سال اخير هم اين را نشان مي‌دهد. خواسته ما اين است كه نهادهاي دولتي‌، امكانات مادي و معنوي کشور را كه بايد صرف بهسازي زبان‌هاي ملّي شود، مصروف اين چالش بيهوده نسازند و به جاي ضربه ‌زدن بر پيكره اين زبان‌ها، به فكر چاره‌جويي آسيب‌هايي باشند كه همه زبان‌هاي رايج در كشور را تهديد مي‌كند.

1- موسسه فرهنگي «در دري»
2- خانه ادبيات افغانستان
3- شوراي نويسندگان مجله‌هاي «خط سوم» و «فرخار»
4- مجمع فرهنگي دانشجويان افغانستان
5- كانون تحصيل كردگان افغانستان
6- خانه كودك افغانستان
7- شوراي سرپرستي مدارس خودگردان مهاجرين
8- مكتب القرآن طه، مهاجرين مقيم تهران
9- موسسه فرهنگي همبستگي مردم افغانستان
10- انجمن فرهنگي و هنري «سايه‌بان آبي»
11- خبرگزار آتي‌بان


نوشته شده توسط کوروش در 11:21 قبل از ظهر |  ::::::::::   • 

سه شنبه چهاردهم اسفند 1386

  از اشعار شاعر بزرگ ایرانی شهریار در ضدیت با  افکار مالیخولیایی پان ترکها 

روز جانبازيست اي بيچاره آذربايجان

سر تو باشي در ميان هر جا که آمد پاي جان...

اي که دور از دامن مهر تو نالد جان من

چون شکسته بال مرغي در هواي آشيان..

تو همايون مهد زرتشتي و فرزندان تو

پور ايرانند و پاک آيين نژاد آريان

اختلاف لهجه، مليت نزايد بهر کس

ملتي با يک زبان کمتر به ياد آرد زمان

گر بدين منطق تو را گفتند ايراني نه اي

صبح را خواندند شام و آسمان را ريسمان !

بيکس است ايران . به حرف ناکسان از ره مرو

جان به قربان تو اي جانانه آذبايجان....

با خطي برجسته در تاريخ ايران نقش بست

همت والاي سردار مهين ستارخان

اين همان تبريز کامثال خياباني در او

جان برافشاندند بر شمع وطن پروانه سان...

اين همان تبريز کز خون جوانانش هنوز

لاله گون بيني همي رود ارس. دشت مغان.....

نوشته شده توسط کوروش در 10:59 قبل از ظهر |  ::::::::::   • 

سه شنبه چهاردهم اسفند 1386

گرامی باد نام و یاد شیر دره پنجشیر و افتخار آریایی احمد شاه مسعود شهید





 

نوشته شده توسط کوروش در 1:9 قبل از ظهر |  ::::::::::   • 

سه شنبه چهاردهم اسفند 1386

کوروش بزرگ از دیدگاه امامعلی رحمان رییس جمهور تاجیکستان




زیارت آرامگاه کوروش بزرگ در پاسارگاد برایم لحظه ای هیجانبخش وفراموش ناپذیر بود. افتخار از آن داشتم که قدمجای این سیاستمدار عاقل و زیرک ،پیرو علم و حکمت ،راستی و عدالت ،سازندگی و آبادانی قدمگاه مبارک نیاکان ماست.



نوشته شده توسط کوروش در 0:44 قبل از ظهر |  ::::::::::   • 

دوشنبه سیزدهم اسفند 1386

سکه های زیبای ساسانی

نوشته شده توسط کوروش در 8:48 بعد از ظهر |  ::::::::::   • 

دوشنبه سیزدهم اسفند 1386

...عرصه سیمرغ نه جولنگه توست

   خنده دار می نویسد و مضحک.اگر بتوان شلغم را به طلا تبدیل کرد بی شک می توان اراجیف خنده دار وی را نیز از نظر علمی اثبات کرد.دروغ که مالیات ندارد.جک و لطیفه هم در برابر این نظرات کارشناسی !! کم می آورند برای خنداندن خلایق!ولی جای امید دارد این مرد.اگر همین جور پیش برود در جوک سازی دست برنارد شاو فقید را می بندد.باور نمی کنید ؟؟پس واجب شد که نمونه ای از تراوشات گهرررربار این یگانه دوران را بیاورم.چند خط زیر را بخوانید و حال کنید.اگر خوشتان آمد یک احسنت به روان جناب استاد استادان!! ختم طنازان و لطیفه سازان حضرت دوکتوررر پورپیرار نثار کنید.برایشان در زمینه طنزپردازی و (تجزیه پردازی) آرزوی... داریم.(خودتان بعد از خواندن متن زیر جای سه نقطه را پر کنید.)

« هنوز در ایران و جهان چیزی که تسلط و یا حتی موجودیت « امپراتوری هخامنشیان» و یا تمدن آنها را اثبات کند، نیافته ایم. کلمه به کلمه اینگونه ادعاهای قهوه خانه ای و حداکثر ژرنالیستی باطل و نشت کرده از تلقینات حافظ منافع کلیسا و کنیسه است.»

( دوشنبه 20 شهریور 1385 ساعت 8:12 ، توسط ناصر پورپیرار-نقل از سایت ایشان )




نوشته شده توسط کوروش در 8:16 بعد از ظهر |  ::::::::::   • 

دوشنبه سیزدهم اسفند 1386

روشنفكران باکو خواستار به رسميت شناختن زبان فارسی در کشور خود خوانده آذریایجان ( استان قفقاز ایران ) شدند

جمعي از روشنفكران باکو طي نامه سرگشاده‌اي به مجلس ملی باکو  خواستار به رسميت شناختن زبان فارسی  به عنوان زبان رسمي كشور شدند.دراين نامه كه به امضاي صدها تن  رسيده، آمده است كه اگر چنين گامي اكنون برداشته نشود، فردا ممكن است خيلي دير باشد.این نامه توسط روشنفکران تالش ، لزگ ، تات ، کرد و حتی برخی روشنفکران آذری امضا شده است .روشنفكران مزبورهشدار مي‌دهند كه در غير اين صورت، ممكن است اختلافات قومي عميق‌تر و كشور نيز تجزيه شود.(روزنامه باكو خبر ـ 06/11/86)



نوشته شده توسط کوروش در 7:32 بعد از ظهر |  ::::::::::   • 

دوشنبه سیزدهم اسفند 1386


وصیت نامه داریوش بزرگ





اينک که من از دنيا ميروم بيست و پنج کشور جزو امپراطوري ايران است و در تمام اين کشورها پول ايران رواج دارد و ايرانيان در آن کشورها داراي احترام هستند و مردم کشورها نيز در ايران داراي احترام  مي باشند .

جانشين من خشايارشاه بايد مثل من در حفظ اين کشور بکوشد و راه نگهداري اين کشورها اين است که در امور داخلي آنها مداخله نکند و مذهب و شعائر آنها را محترم بشمارد .

اکنون که من از اين دنيا ميروم ، تو دوازده کرور زر در خزانه سلطنتي داري و اين زر يکي از ارکان قدرت تو ميباشد . زيرا قدرت پادشاه فقط به شمشير نيست ، بلکه به ثروت نيز هست . البته به خاطر داشته باش که تو بايد به اين ثروت بيفزايي نه اينکه از آن بکاهي .

من نميگويم که در مواقع ضروري از آن برداشت نکن زيرا قاعده اين زر در خزانه اين است که در هنگام ضرورت از آن برداشت کنند . اما در اولين فرصت آنچه از خزانه برداشتي به آن برگردان .

مادرت آتوسا بر من حق دارد . پس پيوسته وسايل رضايت خاطرش را فراهم کن .

ده سال است که من مشغول ساختن انبارهاي غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن اين انبارها را که با سنگ ساخته ميشوند و به شکل استوانه هستند در مصر آموخته ام و چون انبارها پيوسته تخليه مي شوند حشرات در آن به وجود نمي آيند و غله در اين انبارها چند سال ميماند بدون اينکه فاسد شود و تو بايد بعد از من به ساختن انبارهاي غله ادامه دهي تا اينکه همواره آذوقه دو يا سه سال کشور در انبار هاموجود باشد و هر ساله بعد از اينکه غله جديد به دست آمد از غله موجود در انبارها براي تأمين کسري خواربار استفاده کن و غله جديد را بعد از اينکه بوجاري شد به انبار منتقل نما و به اين ترتيب تو هرگز براي آذوقه در اين مملکت دغدغه نخواهي داشت ولو دو يا سه سال پياپي خشکسالي شود . هرگز دوستان و نديمان خود را به کارهاي مملکتي نگمار و براي آنها همان مزيت دوست بودن با تو کافيست چون اگر دوستان و نديمان خود را به کارهاي مملکتي بگماري و آنها به مردم ظلم کنند و استفاده نامشروع نمايند ، نخواهي توانست آنها را به مجازات برساني چون با تو دوست هستند و تو ناچاري که رعايت دوستي بنمايي .

کانالي که من مي خواستم بين شط نيل و درياي سرخ به وجود بياورم . هنوز به اتمام نرسيده و تمام کردن اين کانال از نظر بازرگاني و جنگي خيلي اهميت دارد و تو بايد آن کانال را به اتمام برساني و عوارض عبور کشتي ها از آن کانال نبايد آنقدر سنگين باشد که ناخدايان ترجيح بدهند که از آن عبور نکنند . اکنون من سپاهي به طرف مصر فرستادم تا اينکه در اين قلمرو ايران ، نظم و امنيت برقرار کند ، ولي فرصت نکردم سپاهي به يونان بفرستم و تو بايد اين کار را به انجام برساني . با يک ارتش نيرومند به يونان حمله کن و به يونانيان بفهمان که پادشاه ايران قادر است مرتکبين فجايع را تنبيه کند .

توصيه ديگر من به تو اين است که هرگز دروغگو و متملق را به خود راه مده . چون هر دوي آنها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغگو را از خود دور نما . هرگز عمال ديوان را بر مردم مسلط نکن براي اينکه عمال ديوان بر مردم مسلط نشوند براي ماليات قانوني وضع کردم که تماس عمال را با مردم خيلي کم کرده است و اگر اين قانون را حفظ کني عمال حکومت با مردم زياد تماس نخواهند داشت .

افسران و سربازان ارتش را راضي نگهدار و با آنها بدرفتاري مکن . اگر با آنها بدرفتاري کني آنها نخواهند توانست معامله متقابل کنند اما در ميدان جنگ تلافي خواهند کرد ولو به قيمت کشته شدن خودشان باشد و تلافي آنها اينطور خواهد بود که دست روي دست ميگذارند و تسليم مي شوند تا اينکه وسيله شکست خوردن تو را فراهم نمايند .

امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنويسند . تا اينکه فهم و عقل آنها بيشتر شود و هر قدر که فهم و عقل آنها بيشتر شود ، تو با اطمينان بيشتر مي تواني سلطنت کني . همواره حامي کيش يزدان پرستي باش اما هيچ قومي را مجبور نکن که از کيش تو پيروي نمايد و پيوسته به خاطر داشته باش که هرکس بايد آزاد باشد که از هرکس که ميل دارد پيروي نمايد .

بعد از اينکه من زندگي را بدرود گفتم بدن من را بشوي و آنگاه کفني را که خود فراهم کرده ام بر من بپيچان و در تابوت سنگي قرار بده و در قبر بگذار . اما قبرم را که موجود است مسدود نکن تا هر زمان که مي تواني وارد قبر شوي و تابوت سنگي مرا در آنجا ببيني و بفهمي من که پدر تو و پادشاهي مقتدر بودم و بر بيست و پنج کشور سلطنت ميکردم مردم و تو نيز مثل من خواهي مرد زيرا سرنوشت آدمي اين است که بميرد . خواه پادشاه بيست و پنج کشور باشد يا يک خارکن و هيچ کس در اين جهان باقي نميماند . اگر تو هر وقت که فرصت به دست مياوري وارد قبر من شوي و تابوت را ببيني غرور و خود خواهي بر تو غلبه نخواهد کرد. اما وقتي مرگ خود را نزديک ديدي بگو که قبر مرا مسدود نمايند و وصيت کن که پسرت قبر تو را باز نگهدارد تا اينکه بتواند تابوت حاوي جسد تو را ببيند .

زنهار ، زنهار . هرگز هم مدعي و هم قاضي نشو . اگر از کسي ادعايي داري موافقت کن يک قاضي بيطرف آن ادعا را مورد رسيدگي قرار بدهد و راي صادر بنمايد . زيرا کسي که مدعي است اگر قاضي هم باشد ظلم خواهد کرد .

هرگز از آباد کردن دست برندار . زيرا اگر دست از آباد کردن برداري کشور تو رو به ويراني خواهد گذاشت . زيرا قاعده اين است که وقتي کشوري آباد نمي شود به طرف ويراني مي رود . در آباد کردن، حفر چاه و احداث جاده و شهرسازي را در درجه اول اهميت قرار بده . عفو و سخاوت را فراموش نکن و بدان که بعد از عدالت برجسته ترين صفت پادشاهان عفو است و سخاوت . ولي عفو موقعي بايد به کار بيفتد که کسي نسبت به تو خطايي کرده باشد و اگر به ديگري خطايي کرده باشد و تو خطا را عفو کني ،ظلم کرده اي زيرا حق ديگري را پايمال نموده اي .

بيش از اين چيزي نميگويم و اين اظهارات را درحضور کساني که غير از تو در اينجا حاظر هستند کردم تا اينکه بدانند قبل از مرگ من اين توصيه ها را کردم و اينک برويد که مرگم نزديک شده است .



   

نوشته شده توسط کوروش در 7:11 بعد از ظهر |  ::::::::::   • 

دوشنبه سیزدهم اسفند 1386

۱۴ اسفند زادروز دکتر محمد مصدق پیشوای نهضت ملی ایران گرامی باد


نوشته شده توسط کوروش در 5:47 بعد از ظهر |  ::::::::::   •